سلام
فوریه 20, 2008 at 10:54 ق.ظ | In Uncategorized | 6 Commentsبعد از ده روز از سفر برگشتم و دیدم وبلاگ کاملا فیلتر شده و قابل دیدن نیست. به بخش مدیریت هم نمیشه وارد شد.یه نرم افزار فیلتر شکن داشتم که با اون تونستم بلاخره وارد بشم و این مطالب رو بنویسم.
ده روز سفر خیلی سخت بود برام اما نمیدونم چرا وقتی به اون شهر میرم کلا میل جنسیم کم میشه . هرچند ترشحاتم زیاد میشه اما میلی به خودارضایی هم ندارم هرچند که اونجا جاییه که من همه دوران نوجوانی اون کار رو نادانسته انجام می دادم. این ده روز هم بیشترش رو مشغول درس و امتحان بودم و فرصت فکر کردن به هیچ چیز دیگه رو نداشتم. اما روزهای آخر هم خودم و هم الف خیلی بهمون فشار اومد. وقتی رسیدم خونه بلافاصله الف منو لخت کرد و گذاشت تو. نسبت به دفعه های قبل که بعد از یه مدت دوری رابطه داشتیم خیلی خوب مقاومت کرد. به منم خوش گذشت. خیلی زود رفتیم حمام و با هم رفتیم بیرون. منو رسوند به جایی که کار داشتم و رفت سر کار. شب هم حسابی خوش گذشت اما من ارضا نشدم. خیلی بد خوابیدم. اونم گفت که میخواد و کاندوم اوردیم اما خیلی خیلی خسته بود و نمیتونست دیگه تکون بخوره. من هم دلم نمیخواست کاری کنم. دوست داشتم بدون وقفه تو همون حالتی که داشتم لذت میبردم ادامه بده . برا همین هم کاری نکردم و هر دو خوابمون برد. با چراغ روشن و بدون پتو. ساعت 2:30 بیدارم کرد و گفت بیا سرتو بذار رو بالش. دوباره تا بهش نزدیک شدم داغ شدم مثل همون لحظه ای که ارضا شده بود و من میخواستم هنوز. اما بازم گفت پاشو کاندوم بیار و خودش نرفت بیاره. من هم نمیخواستم بیارم و خوابمون برد. دم صبح یه خواب بد دیدم. خواب دیدم من و خواهرم داریم از یه جایی که حالت صخره کنار دریا داشت رد میشم که یه پسر حمله میکنه بهمون و نمیدونم چه جوری به من تجاوز کرد. خیلی زود ارضا شد ولی من رو حسابی تحریک کرد. منم بعدش با وجودی که خواهرم هم کنارم بود به پسره حمله کردم و نشستم روش تا ارضا بشم. پسره انگار یهو هیجان زیادی بهش وارد شد و حالت سکته بهش دست داد. نمیدونم زنده موند یا مرد .اما بعدش بابام اومد و فهمید که پسره بهم تجاوز کرده. تو خواب میدونستم من شوهر دارم و زنای محصنه(زن شوهردار) حکمش مرگه. اما بی خیال همه چی شده بودم. تو خواب فهمیدم که خواهرم متوجه شده که بار دوم تقصیر خودم بوده و با میل خودم بوده اما خویشتن داری کرد و هیچی به بابام نگفت و همه فکر کردن پسره به من تجاوز کرده. بعدش هم اینجوری یادمه که انگار همه چی تموم شده و من و بابام داریم میریم خونه. سر راه میریم تو یه کتابفروشی و من کلی چیز کتاب و وسیله بازی خوشگل برای میم میبینم و میخرم. بعد هم با صدای موبایلم بیدار شدم. اول خواستم خاموشش کنم و بخوابم و نیم ساعت دیگه برای نماز بیدار شم اما دیدم زمان ندارم. رفتم حمام و نماز خوندم و دیگه نخوابیدم.
صبح الف گفت دیشب چی شد؟ من خودم هنوز میخواستم. نمیدونم چه جوری خوابم برد. چیزی از ناراحتی و خوابم بهش نگفتم و با کلی بوس صبحگاهی خداحافظی کرد و رفت سر کار. این چند روزی که من خونه نبودم بی وقفه کار کرده. شاید روزی سه ساعت خوابیده اونم خواب نامنظم. دیشب می دونستم توقعم از اینکه اون دوباره بلند شه بیخوده اما خودم هم نخواستم بلند شم. خیلی مغرورم. نه؟
راستی یه چیز بامزه. این چند روزی که من نبودم الف از یه آشنا ماشینشو خریده. دیشب که بیرون بودیم و با هم برمیگشتیم خونه ، همونجور که رانندگی میکرد دستشو آورد سمت اونجای من. گفت آزادش کن. چادر و مانتوم رو کنار زدم که بتونه دستشو بذاره لای پام اما گفت میخوام دستمو بذارم رو خودش. چادرمو روی پام انداختم و زیپ شلوارمو باز کردم و شورتمو زدم کنار. دستشو گذاشت روش و باهاش بازی کرد. خیلی حس خوبی بود. همه کسایی که ماشین دارن از این کارا می کنن؟
شاید یه خونه جدید بسازم و اسباب کشی کنم تا بدون فیلترشکن بتونم بیام و بتونید بیایید. پیشنهادی ندارید برای سرویس وبلاگ نویسی؟
آدرس جدیدم اینه:
www.nahanez.wordpress.com
سفر
فوریه 6, 2008 at 2:47 ب.ظ | In Uncategorized | 10 Commentsپدر و مادرم در راهند تا بیایند برای سالگرد مادربزرگم و جمعه برمیگردند. من هم همراهشون میرم. ده روزی اونجا هستم . خیلی بد شد که تا قبل از رفتنم پاک نمیشم و اونجا حمام میرم. میدونم به خودم خیلی سخت میگذره .اما چون اونجا کار دارم نمیشه نرم.
برام دعا کنید کارم به خوبی انجام بشه و اخلاقم هم غیرقابل تحمل نشه برا مامان و بابا و خواهر و برادرم. الف همیشه قبل از رفتن کلی سفارش میکنه که ز مواظب باش. بهت باید خوش بگذره ها. اصلا نمیذاره حرف دلتنگی بزنم. اصلا هم نمیگه نرو یا به من سخت میگذره. هر چند میدونم وقتی نیستم خیلی اذیت میشه. بچه های شرکت میگن وقتی تو نیستی آقای رئیس خیلی بداخلاق میشه.
مواظب خودتون باشید. شاید هم تونستم و اومدم سر زدم به نهان.
عشق زنان و مردان
فوریه 5, 2008 at 5:07 ب.ظ | In Uncategorized | Leave a Commentروانشناسها این روزها خود را خفهکردهاند تا به مردم بفهمانند داستان عشق زنان یک تفاوت مهم دیگر نیز دارد، شدتش کمتر از مردان است با اضافه نمودن این نکته داغ که در عوض پهنای باندش بسیار بیشتر است و تمام سوراخ سمبههای زندگی او را در بر می گیرد! ایمان دارم عشق برای یک مرد مثل خورشید است که تنها بخشی از زندگی او را روشن می کند در حالیکه عشق برای یک زن آسمان است، همیشه هست! چه آبی باشد چه رنگی دیگر!
جملات بالا رو کاملا قبول دارم!
یاد دوستم ، زن م
فوریه 5, 2008 at 3:27 ب.ظ | In Uncategorized | 4 Commentsدلم برای نماز خوندن تنگ شده. این یه هفته خیلی دیر میگذره. خسته میشم از همه چیزش. از نماز نخوندن ، از سختی حمام رفتن و کثیفی بدنم ، از صکص نداشتن ، ….
یه فید کنار وبلاگ گذاشتم. نمیدونم همونیه که باید باشه یا نه.
داشتم تو کامپیوتر میگشتم عکسای قدیمی رو دیدم.عکسای م و دوستم. داغ دلم تازه شد. حیف اون رابطه دوستی خوب که خراب شد. دلم برا دوستم یه ذره شده اما نمیتونم خبری ازش بگیرم. با بچه های دانشگاه آخرای تابستون داشتیم یه قراری میذاشتیم که با هم یه جایی بریم که همدیگه رو ببینیم. یه شهری مثل شیراز یا اصفهان . اما اون موقع جور نشد. امروز به الف گفتم دوباره با بچه ها قرارشو بذارم برای اسفند؟ گفت خوبه . گفتم میدونی چرا می پرسم؟ به خاطر زن م . اونم باید خبر کنیم. گفت نمیدونم و ساکت شد. منم دیگه چیزی نگفتم. همه بچه ها احوال اونو از من می پرسن. هیچ کس فکر نمی کنه رابطه ما به هم بخوره. مخصوصا که خود دوستم هم خبر نداره.البته احتمالا خبر نداره. دارم می میرم از نگرانی برا روزی که پیش بیاد و ما همو ببینیم . یا اتفاقی بیفته که همو ببینیم و من و الف و م مخالف دیدار باشیم و دوستم ندونه برا چی ماها اینجوری شدیم. مایی که واسه دیدن هم و با هم بودن هر کاری می کردیم. با همه این حرفا نمیتونم بگم که من نباید به الف می گفتم یا نباید پیگیر میشدم ببینم کیه اونی که میگه دوسم داره. شایدم از روی خودخواهی باشه حرف من. من به خودم میگم اگه پیگیری نمی کردم و نمیفهمیدم که م هست اونی که عاشقم شده با همه دوستای الف رابطم خراب میشد. به همه مشکوک بودم. با همه رابطم خراب میشد حتی برادر شوهرام. به اونا هم مشکوک بودم. به هر مردی که اطرافمون زندگی میکنه و به همه دوستای الف و به همه پسرای فامیل. خیلی بد وضعی بود.اما الان میدونم م عاشق من شده و در مورد بقیه هم محتاط تر عمل میکنم اما دیگران رو متهم نمی کنم.
خیلی بد وضعیه. دردناکه. دردناک که همسر بهترین دوستت ، بهترین دوست همسرت بهت بگه ز عاشقت شدم.و این عشق بیخود رابطه های دوستی محکم و شیرین رو به هم بریزه.کاش اینجوری نمیشد.
هربار که تو تاکسی یا جای دیگه ترانه ای رو که اسم دوستم توشه میشنوم حالم بد میشه. هر بار که کسی احوال اونو ازم می پرسه دلم میگیره. هربار که عکسای قدیمی رو می بینم دلم میسوزه. دوستم توی عروسی ما از همه بیشتر شلوغکاری کرد و شادی پخش کرد. الهی بمیرم که حالا از همه بی خبرترم ازش. دریغ از یه اس ام اس .چه برسه به تلفن. کلی اتفاقات تو زندگیشون افتاده. مادرش خونشون رو فروخته که برادرش خونه دار بشه اما یه مشکلی پیش اومده. یادم نیست اینا رو خود دوستم بهم گفته بود یا م تو تلفنهای آخرش . قرار بود بعدا زنگ بزنم و با دوستم حرف بزنم. دلش گرفته بود اما این اتفاق افتاد. کاش همش خواب بود و م این حرفا رو نزده بود. کاش می گفت دروغ گفته و سر کاری بوده. کاش از اول شروع نکرده بود. خیلی بهم گفت من بهتره خودمو معرفی نکنم. گفت زندگی من و تو بهم میریزه. گفت دیگه نمیتونیم همو ببینیم. من اصرار کردم تا گفت کیه. دیروز که عکسشو می دیدم تو کامپیوترم حالم به هم خورد ازش. بدم اومد ازش. دیوونه اگه عاشق من شده بود چرا با بهترین دوستم ازدواج کرد؟ چرا بهم گفت عاشقم شده؟ دوسش داشتم به عنوان یه دوست خوب. چرا همه چیو خراب کرد؟ ای خدااااااااااااااااااااااااااااااا
پریود عجیب و غریب
فوریه 3, 2008 at 3:00 ب.ظ | In Uncategorized | 7 Commentsخیلی حالگیریه کلی مطلب بنویسی و بعد که انتشار میزنی به خطا بخوری و بعدم که بک میزنی ببینی همه نوشته هات پاک شده.دیگه حس نوشتن با اونهمه تفصیل رو نداری!
این بار نمیدونم چرا اینجوری شد؟ پریودم رو میگم. اون شب قبل از این که با الف کاری کنیم با پنبه چک کردم که یه بار پریودم شروع نشده باشه و وسط کار بفهمیم و حسابی حالگیری بشه و نصفه نیمه مجبور بشیم بخوابیم. چک کردم دیدم بله پنبه خونی شد. فرداش یه ذره نوار بهداشتی لک برداشت و میتونم بگم اصلا خونی نشد. سه روز همین وضع بود ، طوری که من پنبه میذاشتم که مطمئن بشم پریود هستم. امروز گفتم اگه خونریزیم زیاد نشد یه بیبی چک بگیرم. داشتم به حاملگی شک میکردم. ولی تو شرکت یهو حس کردم یه عالمه خون از بدنم خارج شد. هم خیالم راحت شد و هم درددلم شروع شد. زیادم البته درد نیست ولی حس کردن خروج خون برام ناخوشاینده . شرکت هم خیلی سرد بود و پاها و کمرم درد گرفته بودند. کلا تمرکزم رو از دست دادم و دیگه نتونستم کاری کنم. این دو سه روز اخیر الف خیلی سرش شلوغه و خواب و بیداریش به هم خورده و زیاد همو ندیدیم. صبحم زودتر از من رفته بود شرکت و وقتی من رسیدم رفته بود بیرون. براش اسم ام اس زدم که حالم زیاد خوش نیست اگه داری میای شرکت بمونم که ببینمت وگرنه من برم خونه. جواب داد دارم میام. شرکت که رسید وقت ناهار بود .با هم ناهار خوردیم و بعدم چون یه جایی نزدیک خونه میخواست بره ، یه تاکسی گرفت و منو رسوند خونه و خودش رفت سراغ کارش.
نمیدونم چرا اینجوری میشه خونریزیم. اولش لکه بینیه . یه مدت این مدلی شده اما یه روز یا نهایتا دو روزه لکه بینی و بعد خونریزی زیاد میشه اما این بار سه روز و نیم لکه بینی داشتم. ولی الانم داره جبران میشه. خیلی شدید خونریزی دارم و حالم خوش نیست زیاد. البته چون این مدت فیفول میخورم، هرچند نامنظم، درد زیادی ندارم. اما به هر حال حس بدی داره آدم وقتی هر لحظه خون جاری بشه.
کم کاری موقت
فوریه 2, 2008 at 3:04 ب.ظ | In Uncategorized | 2 Commentsاین مشکلات دقیقا زمانی اتفاق افتاد که من تصمیم داشتم کمتر بنویسم.آدرس 360یاهوی من هست اگه تصمیم گرفتم بنویسم تو یه آدرس جدید اونجا میدم آدرسش رو:
http://360.yahoo.com/nahane_zendegi
ایمیلم رو هم که دیگه همه دارند.
برای همه آرزوی زندگی خوب و خوش و شاد رو دارم.
خدانگهدار فعلا – اصلا جا نزدم.کم نیاوردم و همچنان همون ز قبلی هستم.
آرامش در زندگی
ژانویه 29, 2008 at 3:41 ب.ظ | In Uncategorized | 3 Commentsمطلب پست قبل چند تا غلط املایی داره که خودتون به بزرگیتون ببخشید . نمیتونم تو این وضع خراب بلاک شدن برم و ویرایشش کنم.
قبل از این که این اتفاق بیفته تصمیم گرفته بودم شب نگاری رو کمتر کنم و مثل همون پست “بوس صبحگاهی” نکات ریز رو بنویسم.
بار قبل که وبلاگم فیلتر شد خیلی به هم ریختم. اعصابم به کل داغون شد اما این بار زیاد ناراحت و نگران نشدم. خوشحالم که به خودم مسلط تر شدم و از وابستگیم به نوشتن نهان کم شده. البته احتمالا علت اصلیش خوب بودن اوضاعم با الفه.آرامش خیلی بیشتری دارم و رفتارم با میم عالی شده .اصلا عصبی نیستم و سرش داد نمی کشم و مهربون شدم. این مدت کلی براش کیک درست کردم و نقاشی از اینترنت دانلود کردم که رنگ کنه و مجله براش خریدم و بازی کردم باهاش.
شایدم به خاطر اینه که ارشد و درس رو بی خیال شدم و با خیال راحت و آسوده دارم به زندگیم می رسم. صبحا میرم سر کار ، اونم کاری که مال الفه و اگه میم مشکلی داشته باشه به راحتی میمونم خونه پیشش. سر کار هم الف رو می بینم و حضورش بهم انرژی میده. فکر می کنم خوردن قرص آهن هم بی تأثیر نباشه، شنیدم کمبود آهن آدم رو عصبی میکنه.
اما از همه مهمتر همون اولیه. یعنی این که الف یاد گرفته چه جوری خودشو کنترل کنه تا دیرتر ارضا بشه. صکص هامون خیلی عالی شده، حتی از عالی هم گذشته. در طول هشت ، نُه شب گذشته هر شب رابطه داشتیم ، انقدر که من خسته شدم و هر دو حس می کنیم به جسممون فشار اومده. دیشب کاری نکردیم چون من روزه های دوران بارداریم رو هنوز نگرفتم و می خوام روزه بگیرم. با الف قرار گذاشتیم من دوشنبه و پنجشنبه روزه بگیرم یعنی شب قبلش کاری نکنیم. به جای دوشنبه این هفته هم که شب قبلش الف نتونست مقاومت کنه ، دیشب که خیلی خسته بودیم هر دو کاری نکردیم و خوابیدیم و من امروز روزه گرفتم.
حس خود الف از این که میتونه خودشو کنترل کنه و ارضا شدنش رو به تأخیر بندازه خیلی خوب و شیرینه. فکر می کنم خودش احساس پیروزی می کنه .
چه کنم؟
ژانویه 29, 2008 at 3:25 ب.ظ | In Uncategorized | 3 Commentsهمه چی به هم ریخته شده.
با ie اصلا نمیتونم وارد بشم.با firefox تست کردم. برای هر کاری حداقل سه بار باید ریفرش بزنم تا بعد زا مواجه شدن با صفحه block بلاخره صفحه مورد نظر رو نشونم بده. اینجوری کار کردن خیلی سخته.
https هم فایده ای نداره. هر بار که میزنم انقدر طول میکشه تا به خطای time out میخورم.
فیلتر شکن هم یکی داشتم و امتحانش کردم ، جواب نمیده.
الان دارم به سختی مطلب رو می نویسم تو یه صفحه مدیریتی که کاملا همه چیزش به هم ریخته شده و فونتش قاطی هستند. برای دادن جواب هر کدوم از نظرات هم کلی ریفرش زدم تا جوابها پست شده.
اون دو تا پست قبلی هم من که فرستادمشون خطا داده وبد و فکر میکردم پست نشده اند اما امروز دیدم که پست شده اند.
راه حلی سراغ دارید؟ یا باید آدرس رو عوض کنم؟ در این صورت شما چه سرویسی رو پیشنهاد می کنید؟
ژانویه 28, 2008 at 9:36 ق.ظ | In Uncategorized | 8 Comments
صبح وبلاگ دیده نمیشد
الان دیده میشه
مطلب جدید پست نمیشه
جیزززز شناخته شده ام!
ژانویه 28, 2008 at 9:36 ق.ظ | In Uncategorized | 6 Commentsاول صبح که خواستم وبلاگ رو چک کنم دیدم فیل تر شده است.
اما چند لحظه پیش تونستم ببینمش. برای شما مشکلی پیش نیومده؟
بوس صبحگاهی
ژانویه 27, 2008 at 9:12 ق.ظ | In Uncategorized | 6 Commentsامروز صبح به خاطر این که دیشب دیر خوابیده بودیم الف منو بیدار نکرد ، فقط وقتی آماده شد و داشت میرفت اومد سراغم، یه بوس کرد و من بیدار شدم .گفت میره سر کار . این کارش خیلی بهم انرژی میده ،انقد که دیگه بعدش نمیتونم بخوابم و بلند میشم و به زندگی میرسم.
تکراری از نهان بلاگفا
ژانویه 24, 2008 at 11:24 ق.ظ | In Uncategorized | 13 Commentsجمعه بیست و ششم مرداد 1386
اولین خاطرات
اولین حسی که یادم میاد تجربه کردم تو اون بخشی از بدن که گفتن اسمش برام سخته این بود:معلم کلاس اول دبستانم بچه های درسنخون و تنبل رو تنبیه میکرد.
من شاگرد زرنگی بودم و مورد توجه معلم بودم.اما هر بار که خانم صاد یکی از بچه ها رو تنبیه یا تحقیر میکرد یه انقباضی حس میکردم .نمیدونم از چی بود اما فکر میکردم از ترسه و حس تحقیر شدن.
شاید همین حس باعث شد که با خواهرم که از من سه سال کوچیک تره یه بازی کنیم به اسم “تنبیه بازی” و در کنار یه بازی دیگه که اسمش “دکتر بازی”بود.دکتر بازی رو اکثر بچه ها دارن.حالا که فکر میکنم میفهمم چرا برای ما لذت بخش بوده. یه نفر به اسم معاینه بدنت رو میمالید. تنبیه بازی از اون بدتر بود.یعنی از اون بهتر بود.تقریبا لخت میشدیم و همدیگر رو تنبیه میکردیم. میزدیم . یادم نیست اولین بار یا آخرین بار انجام دادن اون بازی کی بوده. اما اینو خوب یادمه که هر دو دوست داشتیم مریض بشیم یا کسی باشیم که تنبیه میشه و چون من بزرگتر بودم معمولا زور من میرسید و اون مجبور بود به خواسته من عمل کنه.ظهرا وقتی مامان و بابا خواب بودن در اتاقمونو میبستیم و بازی میکردیم.تا جایی که یادم میاد کلاس چهارم باید بوده باشم.چون این صحنه ها توی اتاقی جلوی نظرمه که از کلاس چهارم توی اون خونه بودیم.حتی چگونگی بازی هم یادم نیست زیاد اما یادمه که اوایل کامل لخت میشدیم اما بعدا من دیگه روم نمیشد که شورتمو دربیارم یا اگرم درمیاوردم روش رو میپوشوندم.
کلاس اول راهنمایی که تموم شد من توی تابستونش دچار یه وسواس شدید شدم.سر نماز ،سر وضو ،سر شستشو ،سر چیزای دیگه…. همون زمان هم اولین بار پریود شدم. و همون زمان هم یادمه که توی حمام یه کاری میکردم که در ادامه همون تنبیه بازی بود.اما تنها بودم این بار و با همون بخشی از تنم بازی میکردم که موقع ترس و تحقیر شدن منقبض میشد. فشار زیاد آب رو بالاش میگرفتم و حسی رو تجربه میکردم که لذت بخش بود.اما همیشه اون کا رو تحت عنوان تنبیه برای خودم انجام میدادم.
اولین ضرر این کار برای من این بود که بار دومی که پریود شدم و تموم شد وقتی رفتم حمام و اون کار رو تکرار کردم خونریزی شروع شد دوباره .خیلی هم وحشتانک بود.چون بار اول و دوم خونریزی خیلی کم بود . خونه و شهر خودمون هم نبودیم.با مامان رفتیم دکتر.دکتر از من خواست نوار بهداشتی رو نشونش بدم.پر از لخته های خون بود و بعدها فهمیدم که به مامان گفته بود خیلی مواظب باشید احتمال تشکیل کیست وجود داره .(که همینطور هم شد) .فکر کنم اون خونریزی حدود یه هفته طول کشید. مسایل شرعی هم خیلی سخت میشن تو این شرایط و خیلی سختی کشیدم اونم تو خونه پدربزرگ با کلی ادم که اونجا بودن.اما همون شد که دیگه من تو دوران پریود یا حمام بعدش هرگز اون کار رو انجام ندم هرقدر که تحریک شده باشم برای انجامش.
من بدون اینکه بدونم دارم چی کار میکنم به کار خودم ادامه دادم.هر وقت توی خونه تنها میشدم میرفتم توی دسشویی یا حمام و لوله رو باز میکردم و فشار آب رو به کنارش وارد میکردم .ادامه میدادم تا جایی که دیگه دستم میلرزید و یه حسی بهم دست میداد که نمیتونستم ادامه بدم. حالا میتونم بگم یه چیزی شبیه ارضا شدن.
اصلا یادم نیست کی سینه هام شروع کردن به برجسته شدن یا موهای بدنم کی زیاد شدن.هیچی به خاطر ندارم.هیچ نکته ای یا لحظه ای که توجهم رو جلب کرده باشه.
الان که فکر میکنم برای خودم عجیبه. برادر من همون اول راهنمایی به دنیا اومد .سنی که قاعدتا من باید خیلی بهش توجه میکردم اما اینطوری نبود اصلا.با وجودی که من دسشویی میبردمش اما هیچوقت توجه خاصی بهش نداشتم که ببینم چه خبره.حتما اون زمان بخش تناسلی اون رو دیدم اما هیچ یادم نیست که تفاوتش با من توجهم رو جلب کرده باشه.الان که بهش فکر میکنم برای خودم هم عجیبه.
این روال ادامه داشت تا پست بعدی ……………..
~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~
آخر این مطلب نوشته بودم بقیش باشه برای پست بعد و الان آرشیو شهریور رو ندارم . در واقع بعد از مسدود شدن وبلاگ دیگه شهریور رو نتونستم پیدا کنم. و یادم هم نیست که توی شهریور ادامه این مطلب رو نوشته بودم یا نه.
از دوستان قدیمی معذرت میخوام که مطلب براشون تکراریه. اما دلم خواست دوستای جدید نهان هم بدونند اولین خاطرات من رو.
سایت مراجع تقلید
ژانویه 24, 2008 at 10:31 ق.ظ | In Uncategorized | 7 Commentsداشتم توی سایت آیت الله سیستانی دنبال این می گشتم که نزدیکی از پشت حرامه یا مکروه، به نتیجه خاصی نرسیدم هنوز اما چند تا حکم دیگه دیدم که احتمالا برای بعضی ها مفید باشه:
سؤال: کسی که استمنتاء می کند و بعد از آن غسل می کند آیا می شود با آن غسل نماز خواند و یا اینکه باید دوباره وضو بگیرد؟
پاسخ: با همان غسل نماز بخواند احتیاجی به وضو نیست.
سؤال:جنابت بانوان به چه صورت است و در چه مواردی غسل جنابت بر آنان واجب می شود ؟
پاسخ: اگر به اوج تلزز جنسی برسد و آب بیرون بیاید آن آب نجس و موجب جنابت است و همچنین نباید احتیاط واجب اگر قبل از آن خارج شود اگر زیاد باشد که لباسهای زیر را خیس کند .
سؤال: آیا آبی که قبل از منی از انسان خارج می شود (وذی) ، اگر از راه و ملاعبه حرام خارج شده باشد نجس است یا خیر ؟ غسل لازم است یا خیر ؟ مبطل وضو است یا خیر ؟
پاسخ: پاک است و موجب غسل نمی شود و مبطل وضو هم نیست .
سؤال: ارتباط زن و شوهر تا چه حدى است يعنى تا چه اندازه اى به هم محرمند؟
پاسخ: كاملا محرم يكديگرند و هر گونه لذت جنسى از از يكديگر بودن با رضايت طرفين جايز است .
سؤال: نظر اسلام در رابطه با روابط زناشويى زن و شوهر چيست؟ حدود روابط چيست؟ چه كارهايى مجاز و چه كارهايى غير مجاز است؟
پاسخ: زن و شوهر به هر كيفيتى كه مورد رضايت طرفين باشد مى توانند از يكديگر التذاذ و استمتاع ببرند و مرد بايد در حالت عادت ماهيانه زن از نزديكى كردن با او در قبل خوددارى كند .
سؤال: آيا استفاده از ابزارهای مصنوعی برای ايجاد تحريك اعضای جنسی زن و شوهر جايز است ؟
پاسخ: جايز نيست .
سؤال: اگر زن جنب پس از غسل جنابت آبی از او خارج شود و شک کند که منی است یا خیر چه حکمی دارد ؟ و آیا دوباره باید غسل کند ؟
پاسخ: تجدید غسل لازم نیست .
اگر شما در رساله هر کدام از مراجع حکمی درباره نزدیکی از پشت پیدا کردید لطفا به من هم اطلاع بدید.
دقیقا دیشب الف رو هر کاری کردم گفت من دو تایی میخوام و اخرش هم کار خودشو کرد.البته من هم خیلی لذت بردم. و تا جایی که من فهمیدم و یادم میاد که قبلا خوندم کراهت داره نه حرمت.
شب نگار 15 و حس مادری ضعیف من
ژانویه 23, 2008 at 10:02 ق.ظ | In Uncategorized | 5 Commentsپای کامپیوتر منتظر الف بودم و الف هم داشت کانالهای ماهواره رو درست می کرد. کارش که تموم شد اومد سراغم و گفت ببین ز یا میای یا میای. گفتم چشم. به اتاق که رسیدیم هلم داد و به شکم خوابوندم روی تخت . تقریبا لخت بودم(میم که خواب میره من نیمه لخت میشم) ، لباساشو در آورد و یه راست رفت سراغش و کرد توش. یه کم درد گرفت اما بعد خوب شد. همون لحظه اول چنان آبی از من اومد که گفتم پریود شدم و داره خون میاد ازش. چند باری هم حس ارضا شدن بهم دست داد و اونم ارضا شد و خوابیدیم. خیلی خسته بودیم هر دو .آخه یه اتفاق بدی افتاد دیروز.
در خونه باز بود و تازه از خرید برگشته بودیم ، من و میم. الف هم سر کار بود. نمیدونم چی شد که میم دوید سمت در و محکم خورد به در. وسط پیشونیش یه شکاف برداشت . بلافاصله پنبه گذاشتم روش و زنگ زدم به الف و با یکی از همسایه ها که فامیلمون میشه بردیمش درمانگاه. الف هم خودشو رسوند. سه تا بخیه خورد. یاد بخیه کردنش که میفتم حالم بد میشه. خدا رو شکر میم خیلی مقاومه و بی خیال. زیاد گریه نکرد. ولی جاش روی صورتش میمونه. صورت سفید و خشوگل پسرم یه خط عمودی درست وسط پیشونیش میفته. امروزم سر کار نرفتم و موندم خونه که میم مهد نره. کاش میشد جاش نمونه روی صورتش. اینجا نهان منه .پس میخوام احساس خودمو بنویسم. اولش که اینجوری شد زیاد ناراحت و نگران نشدم. کلا خیلی نگران نمیشم. زود پنبه گذاشتم روش که زیاد خونریزی نکنه. میم هم اولش گریه کرد اما کم کم توی بغلم آروم شد. وقتی داشتیم می رفتیم درمانگاه با خودم فکر کردیم الان همه میگن تقصیر تو بوده. پیش خودم میگفتم تقصیر من نیست. الف هم وقتی منو دید یه نگاهی بهم کرد ،حس کردم با نگاهش میخواد بگه ز چرا مواظب نبودی؟ چرا اینجوری شد؟ میدونم الف میم رو بیشتر از من دوست داره. گریم میگیره وقتی فکر میکنم دیگران منو مقصر بدونند. یا اگه میم که بزرگ شد بگه چرا مواظب نبودید صورت من اینجوری نشه. خودمم هیچی. نکنه این خط توی صورتش زیادی پیدا باشه و روی ارتباطات اجتماعی و در نتیجه روحیه و شخصیتش تأثیر بذاره. اما دلم روشنه. ایشالا زود خوب میشه. تورو خدا دعا کنید زیاد اثر اون خط روی صورتش نمونه. من خیلی مامان بدی هستم ؟که وقتی اینجوری شد گریه نکردم، حتی ناخواسته لبخند هم میزدم .خنده ام میگیره وقتی یه اتفاق اینجوری برام میفته. آخه همیشه اینا رو مال فیلما و دیگران میدونم. بعد که خودمم تو اون موقعیت قرار می گیرم به نظرم خنده داره. فقط وقتی خانم دکتر بخیه کرد و خواستیم بیاییم به خاطر خود میم گریه کردم. خیلی کم .نمیخواستم میم ببینه ناراحتی منو. الف گفت ز تقصیر تو نیست که. اصلا کی گفته تقصیر توه؟ گفتم همین حرف تو یعنی تقصیر من بوده.
به قول الف حالا کی جواب مامان بزرگا و بابابزرگای میم رو بده. الان می کشن ما رو و مخصوصا منو.
صبح که الف داشت آماده میشد بره سر کار و من رفتم پیشش گفت دیشب خیلی خوش گذشت. گفتم آره اما توروخدا یه شب بهش رحم کن. گفت نخیر نمیشه.مگه این که از پزشک گواهی مرخصی استعلاجی بیاری. گفتم تو که خودت دکترم هستی. یه مرخصی برام بنویس. گفت البته اگه دکتر بری فکر کنم زیر یه هفته استراحت ننویسه برات. گفتم حالا خودت بنویس آقای دکتر . گفت باشه ولی باید اون تو رو امضا کنم با این -اشاره با دست به مال خودش کرد- . جدی جدی دیشب تمام پاهام درد می کرد. نمیتونستم پاهامو از هم باز کنم. اما خوش می گذره. وقتی الف اینجوری میشه من خیلی لذت میبرم. البته علت رفتار نیمه خشن دیشب و این که همونجوری خشک گذاشت این بود که دیروز توی شرکت و توی خونه چند ابر به شوخی یه حرفای نیمه تندی بهم زد. دیشب بهش گفتم اصلا تو چرا امروز اینقد بهم گیر میدی. اون توی شرکت اینم تو خونه. اگه خیلی بدجنسی تو رختخواب انقد مهربون نباش و بدجنس بازی دربیار. اونم وقتی خواست منو ببره تو اتاق با تهدید بهم گفت. پاشو بیا. یا میای یا میای( انتخابی نداری. مجبوری بیای)
شب نگار14
ژانویه 22, 2008 at 2:54 ب.ظ | In Uncategorized | 3 Commentsپای کامپیوتر داشتم وبلاگ گردی می کردم و البته یه کاری هم همزمان روی اینترنت انجام میدادم. الف خسته بود و طبق معمول این مدت سردرد داشت. اومد پیشم و گفت من میرم بخوابم. زودتر از همیشه بود و حدس میزد من اون موقع نخوام بخوابم. خودم هم برنامه ای برای خواب نداشتم. به خصوص که سر الف درد می کرد و شب قبل هم صکص داشتیم و من زیاد تحریک نبودم ، پیش خودم گفتم بذارم بخوابه امشب و کاری باهاش نداشته باشم. اما وقتی شب به خیر گفت و گفت تو نمیای؟ نتونستم نه بگم. از تو یخچال دو تا آبمیوه برداشتم و رفتم تو اتاق. چراغا رو خاموش کردم.یه آب سیب بود و یه آب انگور . نی کردم توشون و یکیو دادم دستش. قبل از اینکه از آب انگور بخورم ، اون آب سیب رو شروع کرده بود به خوردن و از طعمش گفت که این سیبه. بعدم نی رو گذاشت تو دهن من و ازش خوردم. بعدش که آب انگور رو خوردم به نظرم خیلی بی مزه اومد. یه کم که آب انگور خوردم ، دادم الف هم ازش بخوره ، اونم گفت آب انگورش بی مزست. گفتم فکر کنم به خاطر اینه که بعد از آب سیب خوردیم ، به نظرمون بیمزه اومده. به خاطر شیرینی سیبه. آب میوه ها که تموم شد ، لخت شدم و سینمو گذاشتم دهنش. گفتم این چی؟ اینم بعد از آب سیب بیمزست؟ نتونست جوابی بده ،چون سینه من تو دهنش بود.کنارش که رو تخت دراز کشیده بود. خودمو تو بغلش جا کردم. وقتی بهش می چسبم دیگه هیچی نمیفهمم. گرمای بدنش آدمو مدهوش میکنه. خودشم بدش نمیومد.هر دو تحریک بودیم. همینجوری که لباس تنش بود خودمو چسبوندم بهش و از روی لباس مال خودمو به مال اون که حسابی بزرگ شده بود میمالیدم. نذاشتم اون زود لخت شه، اما خودم لخت بودم. سینه من تو دهنش بود و دستاشم مشغول نوازش تن من. کم کم تحملش تموم شد و شورت و شلوارشو کشید پایین. من هیچ تغییری تو وضعیتم ندادم و فقط اون دو تا قسمت رو به هم میمالیدم .هیچکدوم نمیخواستیم که فروبرن تو همیدگه. کمی بعد الف زیرپوششو در آورد و کارمون جدی تر شد. یه بار آب نسبتا زیادی از من خارج شد و بار دوم که داشت آب زیادی میومد الف گفت امشب سه بار باید ارضا شی. این بار اوله یا دوم؟ هیچی بهش نگفتم. گفت خیلی بلا شدیا. خوب میدونی چه کار کنی. راست میگه ، م که قبلا اصلا نمیتونستم فعال باشم توی صکص الان وقتی کنترل دستمه جوری رفتار میکنم که به هردو خیلی خوش میگذره.در تمام مدت هم هر از چند دقیقه ای الف می گفت ز تکون نخور. چند لحظه بدون حرکت میموندیم تا الف از شرایط ارضا شدن بگذره و بعد ادامه میدادیم. حالت نسبتا جدیدی رو تجربه میکنیم. من روی الف هستم اما خودمو یه کم بالا نگه میدارم و بهش نمی چسبم و به جای اینکه من تکون بخورم، ثابت میمونم و اون خودشو بالا میکشه تا توی من عقب و جلو بره(اینم نتیجه فعال بودن ز تنبل. وقتی من بالا هستم هم اون بیچاره باید تکون بخوره). برای هردومون خوشاینده و لذت بخش. یه کم الف اون اینجوری تکون میخوره و یه کم من. نمیدونم دیشب چند بار ارضا شدم ، حداقل سه باری بود که من خودمو میچسبوندم بهش و حس میکردم بدنم داره میلرزه. اونم محکم منو تو بغلش میگیره تا این لرزش بگذره. خیلی حس خوبیه. به بار سوم نکشید که آب من بیاد . کمی بعد از همون بار دوم الف ارضا شد و هر دو خوابیدیم.
صبح که الف از حمام برگشت و داشت لباس می پوشید رفتم تو اتاق میگه خدا بگم چه کارت کنم. می بینمت میخوام. دیدم بله کاملا بزرگ شده . بهش گفتم فکر کنم این بهار و زمستون رو قاطی کرده. اگه مار و بذارن روزی دوبار میخواهیم.
شکر خدا شبهای خیلی خوبی رو میگذرونیم.امیدوارم همتون همین قدر خوش باشید ، بلکه هم بیشتر
دیروز و امروز هم زودتر از قبل بیدار شدم و نماز صبح رو بعد از حمام خوندم. البته فقط من ، الف دیر بیدار میشه .
شب نگار13
ژانویه 21, 2008 at 1:31 ب.ظ | In Uncategorized | 6 Commentsشب خوبی رو گذروندیم. پای درس بودم که الف نماز خوند و اومد سراغم. دراز کشیده بودم و اومد روم. همون جوری شروع کرد و بعد هم رفتیم تو اتاق خواب. تقریبا میتونم بگم ارضا شدم. در واقع فهمیدم که الف کی ارضا میشه. حدس زمان ارضا شدن الف خیلی برام لذت بخشه ، انگار خودم هم ارضا میشم. بعد هم همونجوری تا صبح خوابیدیم. قرار بود هردو بعد از صکص بلندشیم و به کارهامون برسیم اما خوابمون برد .
دل من و یاد گذشته
ژانویه 20, 2008 at 1:31 ب.ظ | In Uncategorized | 14 Commentsشب اول توی قطار یاد دوران عقد و سفرهای با قطارمون افتادیم. تنها شبهایی که تو دوران عقد میتونستیم با هم باشیم و باز هم نمیشد کاری کرد. چون صبح برای نماز نمیشد رفت حمام . با این وجود یه کارایی می کردیم.شب اول هم همون حس رو داشتیم با این تفاوت که این بار میم هم بود و باید اون میخوابید. من خواب بودم که میم خواب رفت و الف بلافاصله اومد سراغم. من زیر ملافه شلوار و شورتمو پایین کشیدم . الف می گفت آروم باش .اما من نمیتونستم. آخرشم الف با دستش و انگشتاش منو ارضا کرد و خودش رفت رو تخت بالایی خوابید. اون شب خیلی اذیت شد. تا صبح تحریک بود و تخت ناجور قطار هم بهش اضافه شد و حسابی کمردرد داشت. قطار هم با تاخیر خیلی زیادی رسید به مقصد. خونه بابا اینا هم اونقد آدم اومده بود که هیچ کاری نمیشد کرد. من حمام رفتم و نماز ظهر رو خوندم. نماز صبح رو هم خونده بودم اما نمیدونم درست بود یا نه. آخه هنوز نمیدونم ارضا شدن وقتی آب زیادی خارج نشه و آلت مرد هم داخل نشده باشه غسل داره یا نه. اما اون شب حسابی الف تلافی کرد. خیلی خوش گذشت به خودش ، اینو دیروز بهم گفت . کم پیش بیاد بعدا در مورد صکصی حرف بزنه و بگه که بهش خوش گذشته. اون شب مدام حرفایی میزد که برام عجیب بود. می گفت: … ِ من کجاست الان؟ منم گفتم .تو .. ِ ز. می گفت ز من تو رو خیلی دوست دارم، نه به خاطر ..، به خاطر خودت. تو هم منو به خاطر …م دوست نداشته باش. میگفت … ِ من تو هیچ ..ی به جز .. ِ تو نمیره. بهت قول میدم هیچ .. ی رو نکنم. نگاشم نکنم. هیچ سینه ای رو نبینم. (به جای همه … ها اسم بخش تناسلی مرد و به جای .. ها مال زن رو گفت)نشده بود از این حرفا بزنه و نشده بود که تو یه شب این همه اسمشون رو بگه. ما خیلی کم پیش میاد از اسماشون استفاده کنیم. نمیدونم اون شب چی شده بود که این حرفا رو زد.
دیشب هم توی قطارکاری نکردیم و خوابیدیم. فقط صبح یه کم الف انگشت کرد توش . خونه که رسیدیم رفت حمام و رفت سر کار. هر دو تحریک بودیم اما زمانی برای صکص نبود. بهم گفت اگه میخوای میذارم و دوباره میرم حمام اما گفتم نه بذار برای شب. الف که رفت سر کار من هم رفتم حمام. حسابی تحریک بودم. نتونستم مقاومت کنم و آب رو گرفتم روش. اما دست بهش نزدم. زیادم طولش ندادم. با این وجود برای اطمینان غسل کردم و بیرون اومدم.
اما مهمتر از همه اینها بلایی بود که سر دل من اومد. دل من دوباره با دیدن بچه های هیات که یه زمانی با هم بودیم یاد گذشته کرد و آرزوهاش. یاد اینکه دوست داشت شوهرش یه آدم مذهبی باشه که تحصیلات دانشگاهی هم داشته باشه. یاد خواستگار اولم که خانواده مذهبی معروفی داشت. و البته اصلا از بهم خوردن نامزدی دو روزه با اون آدم پشیمون نیستم. یاد این که چقد اون روزا با امام زمان حرف میزدم. وقتی تو هیات آل یاسین خوندند ، یادم افتاد یه زمانی من هر روز زیارت آل یاسین رو میخوندم. استغاثه به امام زمان رو میخوندم. با امام زمان حرف میزدم. و همیشه بهش می گفتم یه پسری رو برای من بفرست که خودت قبولش داشته باشی. خودت دوسش داشته باشی. یاد اون روزا که نمیدونستم با خودم چه میکنم و نمیدونستم این کارم گناه داره. یاد این که همون کارا باعث شد کار من به اتاق عمل بکشه و یه تخمدانم رو از دست بدم. همون عمل باعث شد دکتر به مامان بابای من بگه هر خواستگار خوبی اومد قبول کنید بهانه درس و اینا رو نیارید چون ممکنه با دیر ازدواج کردن بچه دار نشه .این که هر وقت جایی حرف اون خانواده معروف میشد من حس میکردم اینا خواستگاری من میان ، با وجودی که هیچ ارتباطی هم بین ما و اونا نبود که دلیل این احساس من باشه. وقتی فهمیدم پسرشون تو دانشگاه شاگرد بابامه و چند تا از کتابایی رو که خانوادشون نوشته بودند به بابام هدیه داده بود و فهمیدم که به بابام ارادت خاصی داره این احساسم تقویت شد و آخرشم همون شد. از طریق یکی از خانمای هیات با من آشنا شده بودند یا از طریق خود پسره و بابام نمیدونم. اما دو سه باری مادرش خونه ما اومدند و پسندیدند منو. بعد هم یه بار با خانواده اومدند و من و اون پسر با هم حرف زدیم. یکی از دلایل ازدواجش این بود که اون زمان کسی که متاهل بود میتونست سربازی رو به نصف قیمت بخره. بعدها که با الف حرف زدم فهمیدم که اون آقا چقد بی دلیل میخواست ازدواج کنه و الف عزیزم چقد با هدف قصد ازدواج داشت . اون پسر شاید منو به خاطر بابام انتخاب کرده بود .اما الف منو به خاطر خودم و البته خانوادم انتخاب کرده بود. به هر صورت اون موقع اینا رو نمیدونستم. فقط می دونستم 1- من باید زود ازدواج کنم. 2- خانواده معروف مذهبی و درعین حال روشنفکری هستند. 3- پسره هم حوزه میخوند و هم دانشگاه اقتصاد میخوند و رشته دبیرستانش ریاضی بود. 4- خواهر پسره هم با وجود داشتن یه بچه داشت دانشگاه میخوند. و کلا تحصیلات برای خانوادشون مهم بود و مانع ادامه تحصیل دانشگاهیم نمی شدند. رفتیم آزمایش و قرار جشن نامزدی رو گذاشتیم. جواب آزمایش که اومد نشون میداد من کم خونی دارم. ما جریان عمل من رو به اونا نگفته بودیم. و مامانم خیلی ناراحت بود و همش می ترسید اگه بعد از عقد یا عروسی بفهمند با من رفتار بدی داشته باشن. این جریان آزمایش هم که پیش اومد یه روز مامان و بابای من پاشدن رفتن موسسه پدرمادر اون و بهشون گفتند جریان اینه و کم خونی ز هم به خاطر اون عمله. مادر پسره تو این مسایل وارد بود . گفته بود این عمل مشکلی ایجاد نمی کنه و حتما دخترتون بچه دار میشه اما در نهایت بهم خورد. قیافه پسره یا مادرش یا هیچ کس از خانوادشون یادم نمیاد. مطمئنم اگه ببینمشون نمی شناسم اما اون خانم واسطه که فامیلای دورشون بود رو تو مراسم عاشورای هیات می بینم. دیروز هم دیدمش. نمیدونم منو دید یا نه اما اصلا جلو نیومد برای سلام کردن. من هم به روی خودم نیاوردم. دیروز میم همراهم نبود اما سالهای قبل من رو همراه میم دیده بود . خوشحالم که اون خانواده که منو به خاطر احتمال بچه دار نشدن نپذیرفتند حالا احتمالا میدونند که من پسر زیبا و شیرینی دارم . تو جریان نامزد کردن من و اون پسر بابای الف زنگ زد و با مامانم دعوا کرد که چرا بی خبر این کارو کردید .ما ز رو برای الف میخواستیم. و بعد هم که به هم خورد و اونا اومدن خواستگاری. الف به من گفت که چه برنامه ای داره برا زندگیش. گفت که زیاد مذهبی نیست. گفت که آهنگ خارجی گوش میده و حتی یه نوار از آهنگایی که گوش میده آماده کرده بود و داد که من گوش بدم. تا جایی که میشد نکات منفی شخصیتش رو به من گفت که من با آگاهی انتخابش کنم. خیلی قشنگ خودشو تحلیل کرد روز خواستگاری . اون موقع بود که فهمیدم این خواستگاره نه اون پسره که من نفهمیدم برا چی میخواست ازدواج کنه. با همه این حرفا من از اول میدونستم جوابم به الف مثبته. چون1- من باید ازدواج میکردم. 2- مهندسی میخوند . و من دلم میخواست همسرم ریاضی باشه. 3- پسر خوبی بود و خیلی خوش اخلاق 4 – من پدر و مادرشو خیلی دوست داشتم. زن الف شدم و سعی کردم اون ز مذهبی رو توی خودم از بین ببرم تا به الف نزدیک بشم. انقد آهنگ خارجی و گوگوش و ابی و بقیه خواننده ها رو گوش کردم و عذاب کشیدم تا عادت کردم ، تا من هم خوشم اومد ، تا وابسته شدم. انقد دعای کمیل و ندبه و زیارت نخوندم تا یادم رفت که شب جمعه و صبح جمعه یعنی چی. انقد زیارت ایام هفته رو نخوندم که یادم رفت یه زمانی هر روز مهمون اماما بودم. یادم رفت یه زمانی به امام زمان بابا می گفتم و همه حرفامو بهش می گفتم.
حالا هر وقت برمیگردم تو جمع بچه های هیات اون ز یادم میاد. دلم براش تنگ میشه. داغون میشم اما سعی میکنم به روی خودم نیارم. الف چیزی نفهمه. آخه اون از اول همه اینا رو به من گفته بود . آخه من تقصیر خودم بود که کیست تخمدانم حاد شد و کارم به عمل کشید و مجبور شدم زود ازدواج کنم.
وای خدای من امسال عاشورا چرا اینقد ناخواسته بلیت جور شد؟ قرار نبود ما بریم .خیلی اتفاقی بلیت جور شد و رفتیم
چرا آل یاسین خوندند ؟هیچ سالی آل یاسین نمیخوندند بچه ها روز عاشورا. دلم آتیش گرفت امسال.
امام زمان، بابای مهربونم، آیا الف همون پسر خوبیه که از شما خواسته بودم؟
وقتی رفتارای غیرظاهری مذهب رو در نظر بگیری، وقتی حدیثایی رو بخونی که گشاده دستی و اخلاق خوش رو اصل ایمان میدونند. وقتی ملاک مذهبی بودن رو نون حلال و تلاش برای روزی و مهربونی با خانواده و پاکی نگاه و پاکدامنی بدونی ، الف میشه مؤمن ترین آدمی که میشناسم. اما وقتی نماز و زیارت و دعا و این چیزا رو ببینی ، وقتی ببینی که براش مهم نیست من جلوی نامحرم چه جوری بیام ، براش مهم نیست با دوستش بگم و بخندم یا برادرش من رو بدون چادر و جوراب ببینه ، وقتی نمازش رو تند تند میخونه و بعضی چیزا رو رعایت نمیکنه تو نماز ،…..
نمیدونم. ذهن درگیرم درگیرتر از قبل شده.
یه چیز مهم درباره الف که یادم رفت بگم:مامان اینا جریان عمل رو به اونا هم نگفتند ، اما من نتونستم و یه هفته بعد از عقد بهش گفتم و خط عمل رو نشونش دادم. فکر کنم قبل از این که انقدر راحت بشیم که زیر خط عمل رو نشونش بدم. وای که چه برخوردی کرد. خیلی بزرگوارانه. خیلی جوانمردانه. هیچ کاری نکرد که من یه لحظه حس کنم پشیمون شده. از همون اول و بعدا که من اصرار به بچه دار شدن داشتم همش می گفت تو برام عزیزی. بچه نمیخواهیم. شاید یکی از دلایلی که من هنوزم هیچی نمیتونم بهش بگم و در مقابل این که منو آورده تو این شهر اعتراضی کنم (اون زمان اون یه تعهدی داشت تو شهری نزدیک شهر بابام اینا که بعد از درس باید میرفت اونجا. اما بعدا انتقالی گرفت به این شهرو من از مامانم انیا خیلی دور شدم) اینه که من هم یه چیزی رو باید قبل از عقد می گفتم و نگفتم و اون با وجودی که 22 سالش بود خیلی مردانه برخورد کرد و هیچی به هیچکس نگفت.
بعدا اضافه شد:
من حس می کنم هر اتفاقی در مورد م میفته باید اینجا گزارش بدم
.شب اول توی قطار برای من یه اس ام اس اومد. یه چیزی که معمولا من و الف عادت داریم اینه که به موبایلای هم کاری نداریم. اون شب موبایل من نزدیک الف بود ، برش داشت و گفت ببینم؟ گفتم آره. به موبایل نگاه کرد و یه نگاه به من کرد. گفت زن م ه. من گفتم ببینم. دیدم بله خودشه اما یه اس ام اس از اینایی بود که همه برا هم می فرستند.مثل سند تو آل های یاهو مسنجر. گفت بار اوله ؟ گفتم نه شب یلادا هم یه اس ام اس فرستاد مثل همین برا تبریک یلدا. گفت انتظار ندارم م به زنش چیزی بگه. ازش پرسیدم جوابشو بدم به نظر تو؟ کلا میگما وقتی اگه اس ام اس داد جواب بدم؟ گفت ترجیحا نه، جواب نده. بعد هم دیگه حرفی نزدیم در موردش ! بهش نگفتم که من هم در جواب اس ام اس شب یلداش یه اس ام اس یلدایی فرستادم برای دوستم. لزومی نداشت.داشت؟
شب نگار12
ژانویه 17, 2008 at 9:01 ق.ظ | In Uncategorized | 6 Commentsالف روز پر کار و نگرانی رو گذرونده بود. خونه که رسید یه شامی خوردیم و رفت خوابید. ساعت 11 بیدار شد و نشست پای کار. من یه کم کارای خونه رو کردم و براش چای بردم و شب به خیر گفتم و بهش گفتم فردا شب که تو راهیم ، شب بعدشم احتمالا نمیشه کاری کرد، شب بعدم باز توی راهیم. اگه امشب کاری نکنیم میشه 4 شب.من از الان گفته باشما.بعد هم با لپ تاپم رفتم تو اتاق خواب. می خواستم وبلاگو چک کنم که ورد پرس اسم وبلاگای جدید و پربیننده رو زده بود . یکیش توجهمو جلب کرد. کاملا صکصی بود و فیلتر نشده بود. داستاناشو خوندم . من که اصلا تحریک نبودم قبلش ، تحریک شده بودم. اومدم یه ذره چت کنم دیدم حال و حوصله چت رو هم ندارم. در واقع دلم میخواست ادامه بدم با چت تحریک بودنم رو اما خدا رو شکر تا وارد ایمیلم شدم اون حالت از بین رفت و آروم شدم. یه کم که چت کردم الف اومد گفت تو هنوز بیداری؟ گفتم آره.کی میایی؟ گفت الان میام دیگه که بخوابیم. ساعت از 2 گذشته بود. تا الف رسید یه بای نوشتم و صفحه ایمیل یاهو رو بستم. همیشه از قبل به کسی که دارم باهاش چت می کنم اخطار میدم که ممکنه یهو الف برسه و بدون خداحافظی برم. دیشبم زمان گرفتم. الف نمیدونم به خاطر خستگی و استرسش بود یا چیز دیگه ای که هم خودش گفت امشب زود میاد و هم من میدونستم که امشب زود ارضا میشه اما نمیخواستم قبول کنم. مخصوصا که آرومم شده بودم اما با دیدن الف دوباره داغ شده بودم. دقیقا 10 دقیقه از وقتی من شروع کردن به خوردن براش تا وقتی اون ارضا شد طول کشید. به منم خوش گذشت . دو سه بار هم داشت ارضا میشد که با تکون نخوردن و چند لحظه توقف و آرامش جلوی اومدن آبشو گرفت. بعد از ارضا شدنش من هنوز میخواستم. الف هم مثل قبل بهم نه نمیگه. پاشدم کاندوم آوردم. بهش گفتم از پشت میخوام بدون کاندوم. بعد کاندوم بذار و از جلو. نمیتونست تکون بخوره. دراز کشید و تا آخرشو به خودم سپرد. یه کم ژل لابروکانت مالیدم به … الف و پشت خودم. بعدم نشستم روش و رفت توی سوراخ پشتم. بدون درد و با لذت. الف همش می گفت ز آرومتر.خیلی بزرگه اذیت میشیا. و من داشتم لذت میبردم. همون جوری دستاشو آوردم بالا و بهش گفتم وقتی من اینجا نشستم باید سینه هام تو دستای تو باشه. نوک سینه هامو فشار میداد و من با دست نقطه حساسم رو میمالیدم و از پشتم که با … الف داشتم حال میکردم. انقد نوک سینه هامو فشار داد و منم ادامه دادم تا ارضا شدم. وقتی افتادم روش محکم بغلم کرد . خیلی خوب بود. اما من هنوز کارمو تموم نکرده بودم. کاندوم رو کشیدم روش و دوباره نشستم این بار با سوراخ جلویی. یه کم که تکون خوردم دیدم انگار الف راحت نیست و حس کردم بهش خوش نمی گذره. بهش گفتم تو ناراحتی؟ داری اذیت میشی؟ گفت من هیچ حسی ندارم. نکته جالبی بود. مثل وقتایی که من حسی ندارم و به خاطر ارضا شدن الف این کارو می کنم. اونم همون موقعیتو داشت.خواستم که بیام پایین. نمیخواستم لذت نبره. گفت من میتونم هنوزا .گفتم نه من یه بار ارضا شدم. گفت من میتونم بار دوم رو هم بری. گفتم نه. یه کم تکون خوردم و بهش چسبیدم و بغلش کردم و اومدم کنارش دراز کشیدم و خیلی زود هر دو خواب رفتیم. فعالیت من هم یه کم بیشتر از 10 دقیقه طول کشید. به 15 دقیقه نرسید.
امروز صبح که بیدار شدیم، الف یه نگاه به من کرد و بعدم بوسم کرد. یادم نمیاد تا حالا همچین کاری کرده باشه. صبح وقتی تازه بیدار شدیم و هنوز روی تخت دراز کشیدیم ، الف خودشو بکشونه کنارم و یه بوس بکنه. اگرهم این اتفاق میفتاد من بودم که اونو می بوسیدم. خیلی بهم مزه داد.
دارم میرم سفر برای مراسم تاسوعا و عاشورا. الف هم همراهم میاد البته با این برنامه کاری که امروز داره من میترسم نرسه سر ساعت و جا بمونیم. باید همه کارا رو خودم بکنم . چمدون رو ببندم و بمونم خونه تا نیم ساعت مونده به حرکت بدو بدو بیاد خونه و زنگ بزنه تاکسی و بریم. با این که وسایلو ببرم خونه باباش و باباش من و میم رو با ماشین برسونه و الف هم از سر کار خودشو برسونه. دارم برای شام یه چیزی درست میکنم که زحمت مادر شوهرم نشه. غذام آماده بشه میرم اونجا. و بعدم تا دو سه روز خبری از من نیست.
تو این روزای بزرگ برای من و همه آدمها دعا کنیم. دعا کنیم همه طعم خوشبختی رو بچشن ، خوشبختی واقعی، همون که آدم در درون خودش باید حسش کنه نه بیرون . همون که با پول و مادیات و حتی این معنویات ظاهری ما به دست نمیاد.
شب نگار11
ژانویه 16, 2008 at 2:03 ب.ظ | In Uncategorized | 2 Commentsداشتیم آماده می شدیم که بریم خونه دوست الف. مانتو رو پوشیدم و قبل از پوشیدن شلوار به الف گفتم این مانتو خوبه؟ گفت خوبه.مخصوصا اینجوری بدون شلوار خیلی باحاله. گفتم اگه من اینجوری بیام خونه ب که تو منو می کشی. گفت ببین ز اگه منتظری من بکشمت ، بیخود منتظر نباش. تو هر کاری بکنی من نمی کشم تو رو.
از خونه ب که برگشتیم میم خواب رفته بود و من باید غذا درست می کردم برای ناهار امروز.الف اومد تو آشپزخونه پیشم. حسابی تحریک بود و از سر شب هی می گفت دیشب کاری نکردیما.امشب میدونم چی کارت کنم. بیست دقیقه ای ناهار آماده کردم و رفتیم تو اتاق خواب. نمیدونم دوباره چه بلایی سرم اومده ، هیچ حسی ندارم. لذت صکصی رو نمی فهمم. البته نارضایتی هم ندارم. دوباره بی تفاوت شدم به صکص اما لذت با الف بودن رو کامل درک می کنم. ده دقیقه طول کشید ، از وقتی رفتیم تو اتاق (که البته هر دو لخت بودیم تقریبا) تا وقتی که الف ارضا شد و من اومدم گاز رو از زیر غذا خاموش کنم. به نظرم نسبت به صکص های عادیمون زمان کمی نبود .معمولا زودتر از این ارضا میشه.شاید بار اولی بود که اینجوری دقیق زمان صکص رو پیدا کردم.
صبح من زودتر بیدار شدم و حمام رفتم و کارامو کردم و میم رو بیدار کردم. بعد هم الف بیدار شد و با هم صبحانه خوردیم و رفتیم مهد. خیلی خوبه که صبحا سه تایی با هم از خونه بیرون بریم. بعد هم توی تاکسی کنار الف هستم بدون میم.معموا انقد تو فکر کاراشه که انگار من پیشش نیستم اما همین هم خوبه. تو تاکسی که بهش می چسبم حس خوبی دارم. حس امنیت از این که مردای دیگه نمیتونن چپ چپ نگات کنن یا تو تاکسی بیان و خودشون رو بچسبونن بهت.
حس خوبم همچنان برقراره. امیدوارم همه خواننده هام هم همین حس خوب رو تجربه کنن.
شب نگار 9و10
ژانویه 15, 2008 at 3:34 ب.ظ | In Uncategorized | 6 Comments1- آ/ف کجایی که ازم حمایت کنی؟؟؟؟
2- پریشب جریاناتی داشتیم. الف رسید خونه با سردرد. بلافاصله رفت خوابید. من و میم رفتیم بیرون که خرید کنیم. وقتی برگشتیم می خواستم برای میم کیک درست کنم. بهش گفتم اول نماز بخونیم بعد. میم هم کنارم وایساد برای نماز. وسطای نماز دلم درد گرفت. نمازمو که خوندم ، نوبت این بود که به میم بگم چه جوری نماز بخونه. همیشه یه نماز دورکعتی با راهنمایی من میخونه. خودش خیلی دوست داره. داشتم به اون می گفتم چه کار کنه و سرم رو به دیوار تکیه داده بودم، خوابم برد. با صدای میم که میگفت مامان بعدش چی کار کنم ، متوجه شدم که خواب رفتم. بهش گفتم من دلم درد گرفته. نمیتونم بهت بگم. باید یه کم استراحت کنم. کیک هم باشه برای فردا. اون هم قبول کرد. الف بیدار شد .هنوز سر درد داشت اما وقتی فهمید من دلم درد می کنه گفت تو بخواب . نوبت توه که بخوابی. یه کم کنار الف دراز کشیدم و بعد اون پاشد که بره پیش میم. یه چرت زدم و بیدار شدم. حالم خوب شده بود. شام برای الف آماده کردم. خودم نتونستم به جز نون و ماست چیزی بخورم. شام میم رو هم داده بودم. یادم نیست دیگه چه جور شد و میم کی خواب رفت. فقط الف حسابی تحریک بود. دل درد من کامل خوب نشده بود و تحریک نبودم. اما الف می گفت ببین دیشب کاری نکردیم. من حسابی حالم خرابه. امشب میخوام. نه نگفتم بهش. قبل از این که بیاد برای خواب ، رفتم تو اتاق که با تیغ موهای اونجا رو بزنم. اما چشمتون روز بد نبینه با تیغ زدم دو سه جا رو بریدم. الف که اومد کلی باهام دعوا کرد و بتادین زد بهش .من از بتادین بدم میاد و تا حالا نزده بودم به زخم .حسابی جای زخم رو می سوزونه. بعد هم یه کم صبر کردم تا خونش بند بیاد و رفتم شستم. الف برام کرم آ+د زد که زودتر خوب بشه و شروع کرد. فکر کنم به خاطر کرم بود که زیاد حس نمی کردم داره چی کار میکنه اما با این وجود آخرش خیلی لذت بردم. یه حس جدید بود. جالب بود . خوشم اومد. نمیدونم چه جوری توصیفش کنم. شایدم بیشتر لذت برخوردهای الف بود. ابراز نیازش. مهربونیش در اوج سردردش. ابراز خوشحالیش از بودن کنار من. این چند شب خیلی بیشتر از قبل طول میکشه تا ارضا شه و خودش خوب میفهمه که من هم ارضا میشم. چیز جالب دیگه اینه که بعد از ارضا شدن زود نمیخوابه. بعدش از این که من حرف بزنم ناراحت نمیشه و باهام هم کلام میشه. منم زود خسته میشم و ساکت میشم و میخوابم. شایدم علتش اینه که به خاطر سردردش وقتی میاد خونه می خوابه و وقت صکص کمتر خسته ست. نمیدونم هرچیه جالبه. چون من فکر میکردم مردا بعد از ارضا شدن فقط می خوابن و حوصله شنیدن هیچ حرفی رو ندارن. حتی به نظرم تو کتابای روانشناسی هم اینو خونده بودم اما بهم ثابت شد که این ویژگی مردا نیست و به علتهای دیگه ای بستگی داره. اون شب بعد ش که تو بغل هم دراز کشیده بودیم و داشتیم از شیرین کاری های میم برای هم می گفتیم و لذت میبردیم ، گفتم فکر می کردی یه روز لخت تو بغل هم بخوابیم و از بچمون حرف بزنیم؟ گفتم که خیلی از بودن در کنار تو خوشحالم. گفتم چند وقته با تمام وجودم آرامش رو حس می کنم همش به خاطر توه. اما یه چیز نگرانم میکنه که اونو نگفتم ، نکنه افزایش حس خوب من به الف همراه باشه با کم شدن حس خوب اون به من؟ هر چند رفتارش اینو نشون نمیده اما نگرانیش برای من از بین نمیره.
3-دیشب هم برای خرید یه چیزی برای میم بیرون بودیم.تو راه برگشتن میم خواب رفت. خونه که رسیدیم شام خوردیم و الف همونجا کنار سفره دراز کشید. گفت کمی دیگه بیدارم کن نماز بخونم. اما هر کاری کردم بیدار نشد. منم پتو و بالش رو برداشتم و رفتم پیشش خوابیدم. خودم لباسمو درآوردم اما وقتی خواستم دکمه های پیراهن الفو باز کنم گفت ز نکن. من هم ولش کردم. تا صبح همونجوری خوابیده بود. من ساعت 7 بیدارشدم که ناهار درست کنم و برای الف ببرم شرکت. میم هم چون شب زود خوابیده بود 7:30 بیدار شد . یه ربع بعد هم الف بیدار شد. همه سر حال و شاد بودیم. الف تا چشم میم رو دور می دید میومد و یه دست به باسن من میزد یا نوک سینمو از همون روی لباس گاز میزد. حسابی تحریک بود. تازه می گفت چرا دیشب بیدارم نکردی. خیلی خوشحال میشم وقتی این رفتارا رو داره.
یه کتاب روانشناسی عالی هست به اسم “انسان در مسیر زندگی” که جلوی الف تا حالا خیلی ازش تعریف کردم. دیشب توی پذیرایی بود. الف بازش کرده بود و بخش همانندسازی رو دیده بود که نوشته تو این سن(سه تا شش سال) یکی از مهمترین مسایل همانند سازی بچه ها با والد همجنس خودشونه. الف هم که میم رو خیلی دوست داره. میگه از فردا با خودم میبرمش شرکت. تو هم دیگه انقد بغلش نکن (اینو تو کتاب نوشته-البته لازمه این کار عمل کردن به دستورات کتاب برای سنین قبلتر کودکه). گفتم چشم. از این به بعد میم با خودته؟ گفت آره.
4-همه چی عالیه.عالی. جسم و روحم ارضا هستند و در حال لذت بردن از زندگیمون.خدایا شکرت.
5-آمار سایت چقد سریع بالا میره
شب نگار8
ژانویه 13, 2008 at 3:43 ب.ظ | In Uncategorized | 20 Commentsدیروز از صبح کارگاه بود و ندیدمش تو شرکت. تو یه هفته گذشته عادت کردم صبحا هم الفو ببینم. عصر که زنگ زد و گفتم من دارم تموم میشم می خوامت زودتر بیا. گفت من خیلی کار دارما ز جان.بیام خونه باید تازه بشینم پای نقشه ها. گفتم من به جسمت نیاز ندارم. حضورتو می خوام. وقتی خونه رسید که میم خواب رفته بود. شام خوردیم و نشست پای کار. تو این فاصله چند باری بوسش کردم و محکم بغلش کردم. قبل از این که بره نمز بخونه گفت چای آماده کن. نمازشو که خوند و نشست پای کامپیوترش ، چای بردم و گفتم اول باید منو لخت کنی بعد چای بهت میدم. دستامو بردم بالا و گفتم فقط لباسمو دربیر کاری بهت ندارم دیگه. مجبور شد لباسمو دربیاره از تنم. بد هم رفتم که چای بخورده و به کارش برسه. بعد نیم ساع اومده میگه تو اینجا نشسته باشی و من بشینم پای کار. یه کم بغل کردیم همو و بوس کردیم .یه چای دیگه بردم براش و نشست پای کار دوباره. خیلی خیلی خسته بود. اما کار هم داشت. خوابم گرفته بود. شب به خیر گتم بهش و با لپ تاپم رفتم تو اتاق خواب.از دو روز پیش که کارت شبکه وایرلس رو کامپیوتر خونه نصب کرده ، دیگه با لپ تاپ همه جای خونه وصلیم به اینترنت. درحال اینترنت گردی خوابم برد. صبح که بیدار شدم فقط یادم بود که الف اومد و لپ تاپمو جمع کرد . یادمه که بهم گفت اگه خواستی بهم بگو اما حتی نمی تونستم لبمو تکون بدم یا دست و پامو . خودشم صبح گفت دیشب خیلی خواب بودی. آخرشم نفهمیدم آره یا نه. اینجور وقتا گاهی از رفتارام می فهمه که میخوام و همونجور که خوابم شروع می کنه. من هم کم کم بیدار میشم و لذت می برم. اما دیشب اونم نمیتونستم. صبح که بیدار شدم حسابی سردم بود. حس می کردم سرما تو تمام تنم رفته. و حس میکردم خواب دیدم که من و الف هر دو لختیم و من برای گرم شدن خودمو به الف می چسبونم. اما الف بهم گفت که تمام دیشب رو به من چسبیده بودی. برخلاف بیشتر وقتا که وقتی می گم ببخشید نذاشتم بخوابی ، نه نمیگه و واقعا شاکیه از چسب شدن من ، امروز صبح گفت نه اذیت نشدم.
هیچی دیگه دیشب من هی گفتم می خوام می خوام آخرش خودم خوابم برد.اما صبح ناآروم نبودم شاید چون تمام مدتی که الف کنارم بود ، پوستم در تماس با پوستش بوده.
کلا یه حس آرامشی دارم. بدون صکص. حس لذت از بودن در کنار الف.
یه توضیح کلی لازمه بدم: آقایون، خانما من اینجا به یه بخش خودم می پردازم. بخشی که از آدمای دنیای واقعی اطرافم نهانه. بخشی که حتی با دکتر هـ هم در موردش صحبتی نمی کنم. اوکی؟ مادربودن من برای میم فکر نمی کنم کم باشه ، البته اقرار می کنم که خیلی هم مادر فوق العاده ی نیستم اما سعی می کنم رفتارم جوری باشه که میم تو زندگی خودش مستقل فکر کنه و رفتار کنه. آدم کاملی باشه.همچنان که رفتارای میم در مقایسه با بچه های دیگه اینو نشون میده و مدیر مهدکودکش هم اینو تایید میکنه. توی کار و جامعه آدم موفقی هستم. به درس و کارم می رسم. دوستای من همه میگن تو چه جوری به این همه فعالیت میرسی. به عنوان یه آدم فعال مطرح هستم. یه خانم باهوش زیبای پر از انرژی و متین و سنگین و عاشق الف که یه زندگی خوب داره با همسرش. این ویوی عیان زندگی ز هست. اگه توضیح دیگه ای لازمه بگید تا بدم؟؟؟
شب نگار7
ژانویه 12, 2008 at 2:54 ب.ظ | In Uncategorized | 5 Commentsآخرین تلاشم برای ارسال نوشته های دیروز به نتیجه رسید و مطلب قبلی نتیجه اونه. و اما دیشب:
تا آخرای شب خونه پدر الف بودیم و اونجا الف مشغول کار بود با برادرش. میم همونجا خواب رفت . خونه که برگشتیم دیروقت بود. من باید برای امروز ناهار درست می کردم و الف هم کار داشت. برنجو گذاشتم رو گاز و رفتم با شوینده شستم خودمو.بعد هم رفتم تو اتاق.یه ذره موهاش دراومده بود ، اونا رو زدم و یه سِت لباس زیر مشکی پوشیدم و تمام بدنم رو کرم مرطوب کننده زدم. حسابی تحریک شده بودم . اومدم پیش الف که مشغول کار بود. لباساشو درآوردم و رفتیم تو اتاق خواب. خیلی خوش گذشت اما ارضا نشدم. الف میگه چه انرژیی داری تو .خسته نمیشی. بعدش الف خواب رفت و من پاشدم زیر برنجو خاموش کردم و اومدم رو تخت کنار الف خوابیدم.
دیروز مادرشوهرم میگه از دوستتون چه خبر؟ گفتم هیچی خبری ندارم ازشون دیگه. گفت شوهرش دادی و دیگه خبری نمی گیری ازش؟ نمیدونستم چی بگم. گفتم از وقتی رفتن شهر محل کار م دیگه خبری ندارم. فکر کنم یه ماهی هست رفته اونجا. نمیشه ، زندگی بدون حرف اونا و یاد اونا نمیگذره. همه فامیلای من این دو خانواده رو میشناسند بس که همه جا حرفشون رو زدیم و همه میدونن چقد با هم خوب بودیم. یادش به خیر تو عروسی ما این دوستم از همه بیشتر شلوغ کرد و رقصید. البته اون موقع هنوز خبری از ازدواجش با م نبود.
فهمیدم مشکل وردپرس چیه. با تکراری بودن عنوان پستها مشکل داره. هم دیروز و هم امروز برای همین پست من عنوان رو شب نگار زدم و به خطا برخوردم. عنوان رو که پاک کردم درست شد.
شب نگار 6 که با کلی تلاش پست شد!
ژانویه 12, 2008 at 2:01 ب.ظ | In Uncategorized | Leave a Commentمطلبی که دیروز نوشتم پست نمیشه. هر بار میزنم پست بشه خطا میده.
باز هم تست کردم. چند جملشو کپی کردم به عنوان مطلب جدید اما باز هم خطا میده و پست نمیشه. انگار وردپرس من رو هم به عنوان اسپم تشخیص میده
- – - – - – - – - – - – - – - – - – - – - – - – - – - – - – - – - – - – - – - – و یه تلاش دیگه : کپی متن توی همین پست که با موفقیت ارسال شده:::
سر شام من خیلی با میم بداخلاقی کردم.الف بیچاره که گفت چت شده؟ و گفتم تقصیر توهست ، گفت فقط یه شب فاصله افتاده. گفتم برای تو یه شبه .برای من 9 شبه. میم که خوابید رفتم و لباسمو درآوردم و با یه لباس زیر سِت اومدم پیش الف. داشت یه کاری میکرد. کارش که تموم شد رفتیم رو تخت. می خواست ناخناشو بگیره. گفتم بذارش تو بعد بگیر. اول یه کم گذاشت و تکون خورد. بعد درش آورد.نانخگیرو آورد و گذاشت تو . همونجور که تو بود دو تا ناخنشو گرفت و یه کم تکون میخورد و یه کم ناخن می گرفت. یهو دسته نخنگیرو کرد تو سوراخ عقبی. یه کم تکون خورد و اومد کنارم. ناخناشو که گرفت ، گفت میخوام موهای کمرتو بزنم.همونجور که از اولش به شکم خوابیده بودم رفتم کنار تخت و اونم با موکن برقی موهای کمرمو زد. بعدهم گفت چه جیگری شدی و شروع کرد. خیلی حال داد. هوس سوراخ عقبیو کردم. من ازش خواستم و اونم چند بار بین سوراخا جابه جا شد و ارضا شد. آبشو تو سوراخ عقبی خالی کرد. یه کم استراحت کردیم وموز و حلوا شکری خوردیم و دوباره برگشتیم تو اتاق. پوست واژنم نازک شده بود اما هنوز میخواستم. کاندوم آوردم و این بار معمولی خوابیدم و اون شروع کرد. انرژی زیادی براش نمونده بود. من اومدم بالا. دستاش به سینه هام بود و من می گفتم محکمتر. اونم بیشتر فشار میداد. دست خودم هم روی نقطه حساس بود و با فشار بالا پایین میشدم تا این که ارضا شدم. عین وقتایی که الف ارضا میشه داغ شدم و نتونستم زیاد بمونم روش. زود اومدم دراز کشیدم کنارش. این بار من ارضا شده بودم و اون تازه تحریک. با دست و آب دهن سعی کردم آرومترش کنم اما نشد. گفت ولش کن بخوابیم. فردا شبم می خواهیمش ها.خوابیدیم و من نفهمیدم کی خواب رفتم. (کاندوم خالدار تاخیری گرفته بودم. پدر پوستمو درآورد این خالهاش. قبلا هم استفاده کرده بودم اما این بار بس که صکص قبل از کاندم طولانی بود، پوستم حساس شده بود و یه کم اذیتم کردند اما باعث نشد که من بی خیال شم!)
خواب دیدم. رفته بودم خونه ر دوست الف که تازگیا بچه دار شده. یه خونه دوطبقه حیاط دار بود. اونجا که بودم فهمیدم طبقه بالا خونه م هست و دوستم هم حاملست. از خونه دوستم صدای بچه ای میومد که بچه برادرش بود. همش نگران این بودم که مبادا با دوستم برخورد کنم. تو حیاط بودم که دوستم از بالا اومد پایین. انگار از جریان خبر داشت. هر دو ناراحت همو نگاه کردیم و بعد همو بغل کردیم. چقد دلم براش تنگ شده بود. حس میکردم هر دو تو دلمون داریم میگیم آخه چرا اینجوری شد؟ انگار اونم من رو مقصر میدونست ، البته نه زیاد. بهش گفتم تو مگه حامله نیستی، چرا دامن پوشیدی؟
همینو یادمه از اون خواب. اما من همیشه دوستم رو با بلوز شلوار دیدم. ندیده بودم دامن بپوشه. م و زنش می گفتن ما تا حداقل 5 سال بعد از عروسی به بچه فکر نمی کنیم. برادر دوستم تا جایی که میدونم هنوز بچه دار نشده. کاش میشد حداقل یه اس ام اس بزنم ببینم حالش چطوره. اگه این اتفاق نیفتاده بود الان خیلی راحت زنگ میزدم خونشون و باهاش حرف میزدم. خدایا چقد دلم براش تنگ شده.کمکم کن خداااااااااااااااااا
دیشب و دیروز اصلا به م و دوستم فکر نکرده بودم. نمیدونم چرا این خوابو دیدم.
امروز یه مطلب مفید دیدم. امیدوارم شما هم استفاده کنید:زودانزالی مردان
دستی که …
ژانویه 10, 2008 at 1:48 ب.ظ | In Uncategorized | 8 Commentsدیشب که الف خسته و کوفته و دیرتر از همیشه اومد خونه و من قبل از این که بریم و شام بخوریم خواستم بغلش کنم ، فقط یه بغل ساده ، تا اومد حرفی بزنه و بگه امشب خیلی کار داره من گفتم امشب بهم نه نگو. الف گفت من که این چند شب نه نگفتم بهت.گفتم؟ گفتم نه. شام خوردیم. دراز کشید و یه نگاه به من کرد. منم براش یه بالش آوردم و گذاشتم زیر سرش. تشکر کوچیکی کرد و دراز کشید که مثلا تلویزیون ببینه. اومدم پای اینترنت .سرمو برگردوندم دیدم خواب خوابه. اعصابم بهم ریخت. گفتم بذارم یه کم بخوابه بعد برم سراغش. یه مدت که گذشت رفتم کنارش و بهش گفتم الف جان پاشو بریم رو تخت بخواب. گفت ز ولم کن. گفتم قول میدم کاری بهات نداشته باشم فقط بریم رو تخت. اینجا مورچه هست پاشو. هر چی اصرار کردم فایده نداشت. منم رفتم و اون یکی بالش رو با پتو از رو تخت آوردم.لباسمو درآوردم و کنارش خوابیدم. دیدم اینجوری نمیشه .لباسای اونم از تنش درآوردم. لخت رو قالی خوابیدیم تا صبح. صبح که موبایلم برای نماز زنگ شد ، نماز خوندم و اومدم بخوابم که اونم بیدار شد برای نماز. بعد گفت خیلی خوابم میاد هنوز. و خوابیدیم . نرفتم خیلی نزدیکش. میدونستم تحویل نمیگیره .از طرفی خودمم دوست نداشتم کاری کنیم. بعد از خواب زیاد تحریک نیستم و لذت نمیبرم ، هر چند با یه تماس همه نیازم فوران میکنه اما صکص لذت بخشی نخواهد بود. برا همین اصراری نداشتم. نمیدونم چی شد که گفت اگه می تونستم که باید می نشستم پای کارم. نقشه مونده. آخه دیشب میخواست یه نقشه طراحی کنه ولی خوابش برده بود. ناراحت شدم. کارش به من اولویت داره. نیاز من. روز اول بعد از پریود من. فهمید .گفت بیا تو بغلم ببینم. رفتم تو بغلش اما میدونستم خوابش میبره. خوابید. من هم خوابیدم. دیدم یه دست از زیر پام روی اونجای منه و دارم مالش میده . انگار که دست خودمو زیر بدنم کرده باشم ، جوری که به باسنم بخورده و انگشتامم رو اون قسمت قرار گرفته باشه. دستای خودم کنارم بودند. یه دستمو از کنارم بالا آوردم ولی اون دست هنوز اونجا بود. متوجه شدم که دست خودم نیست. وحشت کردم. الف کنارم بود و خواب بود. خواستم داد بزنم که الف بیدار شر اون دست بی بدن خلاص کنه اما از دهنم صدایی در نمیومد. بیشتر ترسیدم. شروع کردم با تند تند نفس کشیدن الف رو متوج ه شرایط غیر عادی خودم کنم. صدای الف رو شنیدم که می گفت ز بیدار شو .داری خواب میبینی. بیدارشو . بیدار شدم. خواب وحشتناکی بود. باز کنار الف خوابیدم و دوباره خوابهای وحشتناکی سراغم اومدن که چیز زیادی ازشون یادم نمیاد فقط میدونم تو همشون بی توجهی الف جزئ اصلی بود. ساعت 8 بیدار شدیم. الف هم بیدار شد. اونم بعد از نماز همش داشت خوابای بد می دید اما خواب اون دزدیده شدن ماشین باباش بود که گاهی امانت می گیرمش.تو رو خدا اخلاف کابوسهای زن و مرد رو می بینید؟؟؟ بیدار که شدیم هر دو شدیدا تحریک بودیم اما اصلا زمان نبود برای انجام دادن کاری. بهش گفتم خیلی دلم میخواد یه بار تو شرکت. گفت خیلی ها کلید دارن. هر لحظه ممکنه یکی سر برسه.نمیشه کاری کرد. گفتم اشکال نداره میریم اتاق آخری در رو می بندیم. گفت اون درش خرابه.بسته نمیشه. گفتم خب لازم نیست لخت بشیم که. با لباس. گفت ز چقد داغی تو. و رفت و منم میم رو رسوندم مهد و رفتم شرکت. الانم که خونه هستم و الف احتمالا امشب هم مثل دیشب دیر میاد خونه. اصلا فکر نمی کردم دیشب کاری نکنیم. انقد خیس بودم دیشب که خودم هم باورم نمیشد. اون وقت الف……. بمیرم من باری مرد پرکار خسته خودم که میدونم بیشتر از من تحریکه و خستگی اجازه بهش نمیده.
یه هفته و یه روز
ژانویه 9, 2008 at 2:13 ب.ظ | In Uncategorized | 8 Commentsدقیقا یک هفته و یک روز طول کشید. شروعش دوشنبه پیش آخر شب بود و تموم شدنش دیشب. دیشب من خیلی خسته بودم. ساعت 11 به الف که کار داشت شب به خیر گفتم. رفتم چک کردم دیدم هنوز یه ذره خون هست اما حدس میزنم برای نماز صبح دیگه پاک شده باشم. خیلی زود خوابم برد تا ساعت 2 که الف اومد که بخوابه. تقربا لخت خوابیده بودم. اومد زیر پتو و دست به بدنم کشید و گفت ببببه. میدونستم ممکنه پاک شده باشم و اونم حسابی تحریکه.از طرفی هم خوابم میومد و دوست داشتم کاری نکنیم و بخوابیم. دسشویی هم میخواستم برم. بهش گفتم یه کم صبر کن برم دسشویی. دیدم اگرم پاک نشده باشم از خیر صکص امشب نمی گذره. منم یه پنبه برداشتم و تست کردم. وقتی پنبه رو درآوردم سفید سفید بود. رفتم دسشویی و با صابون شستمش و اومد تو اتاق. خوابیده بود و گفت تو بیا بالا. هر کاری کردم که اون بیاد روی من نشد. رفتم روش نشستم. چقد داغ بود. یه کم سینه خورد . من که خواب بودم دهنم خشک بود .اما اصرار داشت که من خیسش کنم. یه کم آب دهنمو جمع کردم و ریختم کف دستم و مالیدم به … الف. بعدم نشستم روش و فرو رفت داخل. یه کم اون تکون میخورد و یه کم من. هر چند لحظه هم یه بار می گفت صبر کن. آرومتر. تا لحظه ارضا شدنش بگذره و از اول شروع می رکدیم. با این وجود زیاد طول نکشید. وقتی گفت میخواد بیاد محکم بهش چسبیدم. مجبور شد همه آبشو داخل خالی کنه. تازه پاک شده بودم و هر دو می دونستیم احتمال حاملگی صفره. حس کردم براش لذت بخش بود این که بعد از مدتها آبشو تو سوراخ جلویی خالی کنه. همونجوری نشسته بودم روش ویه چند لحظه ای تکون نخوردم. اصلا دوست نداشتم زود بلند شم و بیام کنارش بخوابم. برعکس خودش که تا ارضا شد میاد میخوابه کنارم. تشنه شده بود .عین اون وقتا که قرص میخوردم و بلافاصله بعد از ارضا آب میخواست. انگار وقتی آبشو داخل خالی کنه انرژی بیشتری از بدنش خارج میشه و تشنه میشه. یه کم که گذشت من اومدم کنارش خوابیدم و اونم رفت آب آورد و خورد و خوابیدیم.
خلاصه اون همه چیزی که دیروز صبح به خوردش دادم ، دیشب حسابی سر من تلافی کرد.
خسته شدم
ژانویه 8, 2008 at 3:28 ب.ظ | In Uncategorized | 4 Commentsاز دیشب دارم هی میرم یه تیکه پنبه بر میدارم و می کنم توش بلکه وقتی درش میارم تمیز باشه اما انقد قرمز میشه که کاملا ناامیدم می کنه.یه هفته شده و این پریود لعنتی نمیخواد تموم شه. خسته شدم ازش.مامانم ده سال پیش میگفت تو این همه ساله پریود میشی هنوز بهش عادت نکردی .هر بار غر غر می کنی. من بعد از ده سال هنوزم بهش عادت نکردم و هر بار انگار دفعه اول با این پدیده مواجه میشم.
امروز صبح توی شرکت حسابی به الف رسیدم. صبح زود بدون صبحانه رفت شرکت .من میم رو بردم مهد و از سر راه یه کم خرید کردم برا صبحانه. وقتی رسیدم حسابی مشغول بود. بیسکویت ها رو برداشتم و لاشون یه لایه کره گذاشتم.با چای بردم براش. بعد از نیم ساعت میگه “اِ اینا محتویات دارن؟” چایش سرد شده بود . یکی دوساعت بعد گفت” من دوباره از اون بیسکویت ها میخوام.” پاشدم و براش درست کردم و این بار حلوا شکری رو که خریده بودم بریدم و تو بشقاب بردم براش. خوشش اومد.هم از بیسکویت با کره مخصوص من و هم از حلواشکری. همش به امید این که شب بیاد خونه و حسابی آمادگی داشته باشه.اون وقت خودم آمادگی ندارم امشب.
دیشب الف خونه که رسید از سردرد نمی تونست کاری کنه. شام نخورده خوابید . بیدارش کردم برای شام گفت شما بخورید. من نمیتونم بیام. فهمیدم حسابی اوضاعش خرابه وگرنه همیشه برای شام میاد . میم رو شام دادم . نشستم پای اینترنت و چت. ساعت از 12 هم گذشت .نماز الف قضا شد و من بیدارش نکردم. تا ساعت 2:30 پای کامپیوتر بودم. داشتم از خواب و خستگی می مردم اما با همون آقایی که تو کامنتا نوشتم چت می کردم. آدم محترمی بود. خلاصه این که ساعت 2:30 رفتم و لخت شدم و خواستم بچسبم به الف که بیدار شد. گفت ساعت چنده؟ گفتم نزدیک سه .گفت چرا بیدارم نکردی نماز بخونم؟ وای که چقد خوشحال شدم از این توجهش. و ناراحت از بی توجهی خودم. خواستم بچسبم بهش که گفت من میخوام برم دسشویی. بلند شد. قبل از این که بره گفتم شام میخوری؟ گفت آره. سردردش خوب نشده بود . شاید از گرسنگی بود. پاشدم و شام رو براش گرم کردم. سینی غذا رو آوردیم تو اتاق و با هم خوردیم. بعد هم که خوابیدیم باز نمی تونست زیاد منو تحمل کنه. یه کم سرمو رو دستش گذاشتم و دیدم انگار راحت نیست اومدم کنارش خوابیدم. اونم چرخید و پشتشو به من کرد. حالش اصلا خوب نبود. نگرانش بودم. و اونم نگران من که نکنه از این که نذاشته بچسبم بهش ناراحت شده باشم. خیالشو راحت کردم و گفتم من خوبم. نگرانم نباش. من نگران تو هستم. خوابمون برد. صبح زود بیدار شد . سرش دیگه درد نمی کرد یا اگرم سر درد داشت دیگه چیزی به من نگفت.
عین این فیلمها شد که یه ذره یه ذره برمیگردن عقب. اول امروز صبحو گفتم بعد دیشب.خوتون بهم بچسبونیدشون.
در مجموع الان روحیه خوبی دارم. این که صبح با همیم خیلی برام لذت بخشه. امیدوارم مشکلات دفعه های قبل پیش نیاد دیگه. آخه می دونید خیلی سخته تفکیک روابط خانوادگی و عاشقانه از روابط کاری. گاهی اون تو شرکت منو دعوا میکنه .گاهی بهم توجه نمیکنه و من باید درک کنم که اونجا رئیس منه و خونه نیست که نازمو بکشه و هر وقت خواستم برم اتاقش و اونم بوسم کنه و بگه” بگو گلم”. ….بگو گلم… بگو گلم.. چقد دلم برا این جمله تنگ شده. گلم. خیلی وقته بهم نگفته گلم. گلم گفتنشو خیلی دوست دارم.
شیوه جدید پاسخ به نظرات
ژانویه 8, 2008 at 2:02 ق.ظ | In Uncategorized | 4 Commentsشیوه جدید پاسخگویی به نظرات چطوره؟ گاهی هم یه حرفایی رو اونجا می زنم. اگه خیلی به حرفای من علاقه دارید پیشنهاد می کنم هر بار که میایید و پست جدیدو می خونید به نظرات پست قبلی هم سری بزنید.
برای همه مخاطبان و خوانندگان وبلاگم آرزوی شادکامی و موفقیت دارم.
کی میدونه فرق مخاطب و خواننده چیه؟؟
شب نگار5
ژانویه 7, 2008 at 2:29 ب.ظ | In Uncategorized | 9 Commentsدیشب الف گفت بخوابیم. انقد منو تحریک نکن. گفتم تو اون شبایی که من خونریزیم زیاد بود و نباید میخواستم گذاشتیش حالا که خونریزیم کم شده میگی نه؟ حالا بریم بخوابیم رو تخت ببینیم چی میشه.
رو تخت که رفتیم و لخت شدیم هیچکدوم نمیتونستیم مقاومت کنیم. منو به شکم خوابوند ویه کم ژل لابروکانت مالید . گذاشتش رو سوراخ عقبی اما داخل نکرد. به هم چسبیده بودیم و تکون میخورد همونجوری ارضا شد.
مهمونی دوست الف بدون الف
ژانویه 6, 2008 at 1:57 ب.ظ | In Uncategorized | 10 Commentsدیشب پدر و مادر ب دعوتمون کرده بودند مهمونی برگشت از سفر مکه. دوستای زیادی دعوت بودند. دوتاشون که می دونستم با خانماشون میان مریض بودند و نیومدند. دو سه تای دیگه هم مجردی اومده بودند. الف دم رفتن به اونجا زنگ زد و گفت من مهمان دارم و باید باهاش باشم تا شب که برسونمش فرودگاه. نمیتونیم بریم. من گفتم من میخوام برم . اون هم ماشین باباشو گرفته بود که بره پیش مهمونش اومد دنبال من.ما رو رسوند اونجا و خودش چند دقیقه نشست و رفت. من و میم موندیم و شام خوردیم. بعد از شام رفتم پیش دوستای دیگه که مجردی اومده بودند. چند دقیقه کنار میزشون ایستادم و حرف زدیم و بعد هم برگشتیم خونه. اون چند نفر در واقع استادای خودم تو دانشگاه بودند. فکر کنم با دیدن من اونجا اونم بدون الف حسابی تعجب کرده باشن و پیش خودشون فکر کرده باشن چه زن خوبی که با شرایط شوهرش خوب کنار میاد.آخه وقتی گفتن الف سر خودشو خیلی شلوغ کرده گفتم آره ولی خب این مهمونم غیر منتظره بود و خیلی عادی و راحت با این اتفاق برخورد کردم. از طرفی من طبق معمول بدون آرایش بودم. احتمالا اونا فکرنمیکردن من همچین مهمونی هم مثل دانشگاه بدون آرایش برم.
خداییش مادر ب هم خیلی تحویلم گرفت و خوش گذشت بهم. اما اشتباهی که کردم این بود که بعدش پاشدم رفتم خونه پدرشوهرم. الف گفت برو اونجا تا من بیام دنبالت. من هم رفتم اما به خاطر اوضاع آب و هوایی پرواز مهمان الف تاخیر داشت .حسابی کلافه شده بودم. آخرشم میم ساعت 12 خوابش برد و الف 12:30 اومد اونجا و با ماشین باباش برگشتیم خونه. ساعت 12 که قرار شد بخوابیم تا الف بیاد کلی گریه کردم. پدرشوهرم اینا هم فکر کنم متوجه شدند. خیلی بد بود این بلاتکلیفی . این حس وظیفه شناسی الف گاهی برام سخت میشه تحملش اما خب این هم از خوبیشه و احتمالا به خاطر احترامی که به مهمانش گذاشت و صمیمیتی که ایجاد شد یه چندتایی پروژه جدید جور بشه. خلاصه این جناب الف تو راه انقد به موقع حرف زد و به وقتش سکوت کرد تا منو خر کرد و سر حال آورد.البته منم چون میدونستم حق داشته و کارش درسته هیچی بهش نگفتم اما خب زیادم تحویلش نگرفتم. شب هم که دیگه نمیشد کاری نکنیم. الف گفت حسابی تحریکم ز.میخوام بذارم. اول نه گفتم ولی بعدش قبول کردم. خوش گذشت ولی هنوزم زود ارضا میشه.میگه اون سوراخ انقد تنگه که اصلا نمیشه تحمل کرد و زود تموم میشه.
دیشب بهش میگم قرص بخورم؟ میگه نه اطمینان نداره. میگم بابا از قرص مطئن تر نداریم. میگه نه. هیچی دیگه روز ششم پریودم هم گذشت و قرص نخریدم و نخوردم . اینم از این ماه. یه چیزی هم که دلسرد میکنه خودمو اینه که میگن چاقی رو ایجاد می کنن این قرصای جدید هم. از این نظر مقل ال دی و اچ دی هستند و این برای من خیلی بده. از طرفی هم وقتی این ماه شروع کنی از ماه بعد اثرش مطمئن هست .همون ماه اول باید یه روش دیگه استفاده کنی.
صبحم بیدار شدیم و با ماشین باباش میم رو بردیم رسوندیم مهد و دوتایی رفتیم شرکت. چقد خوبه که از صبح تا ظهر می بینمش . تو شرکت تحویلم نمی گیره و عین بقیه کارمنداشم ، شایدم بدتر. اما همین که می بینمش و صداشو می شنوم خیلی شیرینه. دیروز عصر حسابی دلم تنگ شده بود براش.
نمیدونم ملاک وردپرس برای تشخیص اسپم چیه. دو سه تا نظر رو اسپم تشخیص داده وبد و توی نظرات نشون نمیداد و من الان متوجه شدم. جواباشونو همونجا دادم .میتونن برن ببیینن”آ” و amin.
چشمهایش
ژانویه 5, 2008 at 5:00 ب.ظ | In Uncategorized | 6 Commentsدیروز با الف و میم بیرون رفتیم.خیلی خوش گذشت اما تو راه برگشتبه خونه ، راننده تو ماشین یه آهنگ قدیمی گذاشته بود که توش مدام اسم دوست من، زن م رو می برد. داشتم تو دلم گریه می کردم برای دوستم. خیلی دلم براش تنگ شده و نگرانشم. نمیتونم از فکر خودم بیرونش کنم. اگه م این جوری که میگفت از وقتی من وارد دانشگاه شدم عاشقم بوده چرا از من و الف خواست بهش یه کسی رو برای ازدواج معرفی کنیم؟ چرا با بهترین دوست من ازدواج کرد؟ چرا اینجوری کرد با من و دوستم؟ یاد دوستم که می افتم اشکام سرازیر میشه اما نمیتونم با الف حرفی بزنم در این مورد.همه خوشی بیرون رفتن با الف اون هم بعد از یه عالمه وقت با اون آهنگ زیبای لعنتی از بین رفت.
دیشب دوست الف اومد خونمون ، وقتی رفت به الف گفتم دیگه با هیچکس راحت نیستم. اگه جریان م پیش نیومده بود دیشب یا وقتایی مثل دیشب که دوستای الف میومدن خونمون بهم خوش می گذشت اما حالا همش نگرانم. الف در جوابم گفت که نه بابا ب اینجوری نیست. گفتم مگه م اینجوری بود؟تو فکرش رو می کردی؟ گفت حالا فرض کن ب هم باشه.چی میشه مگه؟ اصلا نگران نباش.از موضع قدرت برخورد کن. ناراحت نباش اصلا.
من عینکی هستم. اوایل که چت می کردم و گاهی به یکی دو نفر وب داده بودم ( البته با حجاب) بهم گفته بودن چشات خیلی خوشگلن .حیفه که پشت عینک باشن، خوشگلیشون کم میشه. چند روز پیش داشتم به همعروسم می گفتم بینایی سنجی که رفتم گفته میتونی عمل لیزیک کنی. اونم گفت چرا نه؟ ز چشات خیلی خوشگلن بدون عینک خیلی بهتر میشه. باور نمی کردم یه آشنا اینو بهم بگه. من همیشه فکر می کردم هیچ زیبایی خاصی ندارم و الف و پسرای دیگه تو چت الکی میگن که خوشگل هستم اما وقتی یه نفر مثل همعروسم هم اینو بهم میگه….. به جای خوشحال شدن بیشتر نگران میشم. نکنه دل یه مرد دیگه هم با من و چشمای من باشه. همیشه دلم می خواسته چشمای گیرایی داشته باشم و حالا می فهمم که دارم. کاش الف هم اینو بهم می گفت. مثل شعرای عاشقونه که برای چشمان معشوق میگن. کاش همسرم شاعری بود که برای چشمای من شعر می گفت. کتاب چشمهایش از بزرگ علوی رو خوندید؟ یه مدت تو یاهو عکس خودمو گذاشته بود. یه عکس جدی با عینک. یه نفر بهم پیام داد ، یه مرد چهل و خرده ای ساله که خارج از ایران بود. بعد از چند وقت چت کردن بهم میگه من عاشق چشمای تو هستم ، مثل چشمهایشِ بزرگ علوی. دلم لرزید و هراسان شد و دیگه باهاش چت نکردم.
همیشه دوست داشتم صدای زیبایی داشته باشم ، یه بار که با یه دوست چتی تلفنی حرف زدم و با یکی دیگه چت صوتی کردم هر دو بهم گفتند صدای خیلی محرک و زیبایی دارم. دقیقا آرزویی که داشتم و الف هرگز همچین حرفی بهم نزده. دلم می خواست صدام نازی می داشت که الف رو مدهوش می کرد اما گویا برای الف نداره. سخته که دیگران از چیزایی که آرزو داری جذاب باشن تعریف کنن ولی عشقت این کارو نکنه. و همیشه نگران باشی که دل مرد دیگه ای رو اسیر کرده باشی. خدایا زیبایی هایی که در من گذاشتی رو برای الف نمایان و برای بقیه پنهان کن!
یه سوال: خواننده هام که خیلی هاشونو دوست میدونم کم شدند؟ یا ساکت شدند؟ یا ز دیگه دوست داشتنی نیست؟؟
زندگی در حال
ژانویه 5, 2008 at 1:43 ب.ظ | In Uncategorized | Leave a Commentدو شب دوم که الف از خستگی خوابش برده بود و حتی نشد برم تو بغلش بخوابم.اما شب سوم تلافی کردم. مجبورش کردم از پشت بذاره. خیلی زود ارضا میشه اما باز هم من آروم میشم تا حدی. درد اصلا ندارم دیگه و لذت می برم هم از این که درد ندارم و هم یه نوع لذت جنسی خاص. دیشبم که شب چهارم بود بازم نذاشتم بخوابه و باز هم گذاشت. هرچی اون میگه نه ، نکنیم این کارو .من اصرار دارم .خیلی آروم میشم اینجوری. تازه دیشب که زود اومد و گفت ببخشید گفتم اشکال نداره فردا .گفت عجب رویی داری ز. مثلا پریودیا!
اون موقع که با م حرف زده بودم یه بار در مورد ارشد خوندن و کار کردن باهام حرف زده بود . می گفت تو باید بری سر کار. خودمم فکر کردم و دیدم استدلالهاش درسته .برای دکتر هـ ایمیل زدم و ازش کمک خواستم و بهش گفتم که این ایده چون از طرف م بوده من رو ناراحت میکنه عمل بهش ، اما اونم تایید کرد رها کردن ارشد و کار کردن رو و گفت که مهم نیست که فکر م هست مهم درست بودن این تصمیمه. دکتر هـ تو ایمیلش بهم گفت که”من هم با تصمیمتون موافقم.این طوری در حال زندگی می کنید و آینده رو می سازید.اما متکی شدن به ارشد ، در واقع زندگی کردن در آینده است و خراب کردن حال .اونم تازه آینده ای که چندان روشن نیست” آخه الان کار برای من زیاده و من برای ارشد خوندن به همه کارهایی که پیشنهاد میشد نه می گفتم. ارشد امسال رو که نخوندم. میشد سال دیگه که تازه قبول بشم یا نشم .اگرهم قبول بشم سه سال درسم طول میکشه .بعد هم موقعیتم با الان زیاد تفاوتی نمیکنه. اما در صورت کار کردن تو این مدت میتونم خیلی پیشرفت کنم.
از امروز صبح هم رفتم شرکت الف و یه کار نیمه تمام رو که دستم بود ادامه دادم. امیدوارم زودتر تموم شه و کار جدید دست بگیرم.
کی منو بخوابونه؟
ژانویه 2, 2008 at 2:05 ق.ظ | In Uncategorized | 3 Commentsالف پای کامپیوترش حسابی مشغوله:
-مهندس امشب هستی؟
-آره
-پس کی منو بخوابونه؟
جواب نداد.من هم رفتم دسشویی. بعد رفتم تو اتاق خواب و یه پنبه برداشتم.
-نمیخواد نگران خوابوندن من باشی. خودم می خوابم.
-چرا؟
دامنمو بالا زدم و شورت سیاهمو نشونش دادم.
-کِی؟
-همین الان
باز هم آرامش
ژانویه 1, 2008 at 2:27 ب.ظ | In Uncategorized | 7 Commentsدیروز صبح میم رو زود بیدار کرده بودم و خوابش خیلی کم بود. عصر من کلاس داشتم و برده بودمش شکرت پیش الف. وقتی برگشتن خونه میم خواب رفته بود . به کارای خونه رسیدم. خونه رو مرتب کردم. دلم می خواست الف یه تشکر می کرد ازم اما نکرد. البته وظیفه من بوده ،تازه باید زودتر اون کارا رو می کردم اما خب دلم میخواست یه خسته نباسی چیزی بگه. شام که خوردیم میم هم بیدار شد اما نذاشتم از اتاق بیرون بیاد. یه کم پیشش بودم و اومدم بیرون و با خوابش برد. خیلی عجیب بود آخه این جور مواقع بیدار میشه و تا نصفه شب می خواد بازی کنه. الف هم پای کارش بود. چای خوردیم و کمی تلویزیون نگاه کردیم و بعدم رفتیم برای خواب. الف تقریبا خواب خواب بود. گفت تو بیا بالا. همه کارا رو خودم کردم . وقتی اون ارضا شد من هم مثل شب قبلش بودم. یعنی خیلی نزدیک به ارضا شدن و خوب بود. اما صبح بیدار که شدم یاد خواب دیشب افتادم. خواب زن م رو دیده بودم. ناراحت بود . نمیدونم چی شده بود و چی دیدم تو خواب اما آرامش دیروز رو نداشتم وقتی از خواب بیدار شدم. اول من رفتم حمام و تا الف بره حمام صبحانه رو آماده کردم. بعد هم صبحانه خوردیم و اون رفت سر کار. و من میم رو بردم مهد و رفتم کلاس. جلسه آخر کلاسام بود. از این به بعد تو خونه هستم و تو این چند روز مونده به آزمون ارشد باید درس بخونم. خدا کنه بتونم مقاومت کنم و بشینم سر درس و نرم سراغ خودارضایی.
دیروز که بیرون بودم بین کلاسا یه سر رفتم بازار . هم کاندوم خردیدم. ریلکس تاخیری خالدار. هم قرص آهن خریدم ، فیفول و هم یه چیز دیگه. چند وقت قبل یه نفر بهم گفته بود ژل لیبروکانت برای راحت شدن صکص از پشت خوبه و کلا برای مرطوب کردن اون ناحیه. گفته بود که ژل سونوگرافیه و خردینش عادیه. اما من روم نمی شد برم بگیرم تا این که دیروز جسارت به خرج دادم و رفتم خریدم. قیمتی هم نداشت 450 تومن بود. شب که الف اومد خونه ژل و کاندوم و قرصا رو رو میز آرایش دید اومد گفت اینا چیه؟ گفتم یه جا خونده بودم خوبه برا اون کارا.ژل سونوگرافیه. گفت ضرری نداره برا داخل؟ گفتم تا جایی که من خوندم نه. دیگه چیزی نپرسید که کجا خوندی و این حرفا. نمی شد که بگم یه نفر تو چت بهم گفته. می شد؟؟ بهش گفتم سونوگرافی که میری از اینا می مالن رو شکمت .بعدم بهت میگه بچه پسره یا دختر. بعدم یه دسمال میده دستت که پاکش کنی. یه کم رو شکمم تست کردیم. باز دوباره هوس حامله شدن کردم یه ذره. حاملگی خیلی بهم خوش گذشته اون بار. ویار هم که نداشتم .الف هم حسابی حواسش به من بود. جدی جدی گاهی دلم می خواد دوباهر حامله بشم اما حوصله بچه و دردسراشو ندارم!
موقع خواب هم که کامل تستش کردیم. بد نبود. تا الانم که اثری از قارچ و آلودگی حس نکردم. آخه من خیلی حساس هستم. اگه روغن بچه یا کرم آ+د بزنیم و داخل بره زود قارچی میشم و ترشحات غیر عادی شروع میشه. هرچند که از دو روز پیش که اون همه خوش گذشته کلا ترشحاتم زیاد شده اما عادیه.
الانم کلی آرامش دارم. الف هم کلا یه مدته سر حاله و هر وقت زنگ می زنم بهش با روی گشاده جوابمو میده. همه چی خوب و شیرینه الان. ایشالا برا همه همینجور بشه!
جواب کامنتا:1- آره من همیشه چادر سرم می کنم و بهش اعتقاد دارم . چادر سر می کنم و م عاشقم شده ، اگه بدون حجاب بودم جلوش دیگه چی میشه؟؟ و همین طور جلوی بقیه مردا. حتی برادر شوهرم یا شوهر خواهرم. هرچند که باز هم مامانم به حجابم و نحوه برخوردم با نامحرم گیر میده اما فکر می کنم تا حد لازم شرعی رعایت می کنم. الف هم توقع بیش از این که نداره،هیچ! اگه دست اون بود کمتر از این حجابمو رعایت می کردم.
2- وقت نکردم هنوز ایمیل خاصی به دکتر هـ بزنم. ایشونم با فاصله زمانی معین ایمیل چک می کنن و این طور نیست که تا من ایمیل زدم فوری جواب بدن.اما اگه حرف مفیدی بود حتما براتون می نویسم. آرزوی من موفقیت و شادی همه خانواده های جوان مثل خودمونه.
3- نظر یه دوست با وجودی که فینگلیش نوشته شده و خوندنش سخته اما کاملا درسته. من به همه همینو می گم اگه شما شخصیت خودتو کامل کنی و رشد بدی زندگی متاهلی و فردی و اجتماعی و همه جوانب دیگه خودشون درست میشن. دلم می خواد بتونم پسرم رو جوری تربیت کنم که شخصیت کاملی باشه تا همیشه موفق باشه و می دونم لازمه تربیت یه پسر با شخصیت رشد یافته بزرگ کردن و کامل کردن شخصیت ز است که کلی راه داره تا بزرگ شه. علت اصلی مراجعه من به دکتر هـ هم همینه.در مورد کلاسایی که گفتی خوشحال میشم بیشتر توضیح بدی و در مورد روانشناسی روز دنیا و مطالب علمی راجع به خودارضایی. یه مدت دنبالش بودم تو وبلاگای پزشکی و غیر پزشکی. اما چیز درستی دستگیرم نشد. مثل خیلی چیزای دیگه گویا دو دستگی نظرات وجود داره در موردش. به خصوص که مذهب هم وارد این بحث شده و شاید خیلی ها صِرفا از این دید بررسیش می کنن حتی در پوشش پزشکی! البته من تقریبا باور دارم که چیزی که خدا گفته “نه” درسته ، هرچند علم فعلی بشر اون رو تایید نکنه.یه جا مطلب جالبی دیدم . شما به داستان نوح و کشتی اون دقت کردید؟ نوح تو بیابون داره کشتی می سازه و مردم رو دعوت می کنه که بیان به کمکش. بیشتر مردم مسخره می کنن نوح رو و می گن تو این بیابون آب کجا بود که کشتی به این بزرگی لازم بشه. ما بودیم چی می گفتیم؟ کمک نوح می کردیم یا مسخره اش می کردیم؟ شایدم مثل من در موضع خنثی باقی می موندیم و نه به کمک نوح می رفتیم و نه ردش می کردیم. خودمم نمی دونم . از وقتی این نکته رو خوندم نمیدونم چی بگم. اما می دونم هرچی عقل ما بگه کامل نیست. چون از همه چی خبر نداره. خداست که به همه چی آگاهه و می دونه که راه درست کدومه. فکر کنم بهتره بهش اعتماد کنیم. اگه میگه خودارضایی بده حتما یه چیزی میدونه . من هم که تجربه شخصیم بهم ثابت کرده که این کار بده و لذت صکص اصلی رو از من می گیره. پس ترجیح میدم سراغش نرم.هرچند گاهی کنترل از دستم خارج میشه و ….. .
درمورد داستان نوح بیشتر فکر کنیم و اگه به نتیجه رسیدید به من هم خبر بدید.
نهایت لذت
دسامبر 31, 2007 at 2:32 ب.ظ | In Uncategorized | 7 Commentsدیشب من یه کاری داشتم که باید می رفتم بازار. یه جوری هم شد که میم رو که از مهد گرفتم باید یه مدتی رو تلف می کردم تا بتونم برم و خریدمو انجام بدم. الف از یه کارخونه خارج شهر میومد و حسابی خسته بود. اما وقتی باهاش تماس گرفتم با خوشرویی گفت بیا شرکت تا وقتش بشه. من هم با میم رفتم شرکت. همون جا خواستم نماز مغرب و عشا رو بخونم. بعد از مدتها مانتو مقنعه رو توی شرکت درآوردم. هیچ کس نبود به جز من و میم و الف. یاد اوایل که شرکت رو راه انداخته بودیم افتادم. اون موقع یه بار که تنها بودیم کلی عکس گرفتیم. با چادر.با مانتو. بدون مقنعه. هنوزم دیدن عکسا برامون شیرینه. نماز که خوندم رفتیم و من کارمو انجام دادم. خونه که برگشتیم ساعت 9 بود. شام خوردیم و من با میم رفتم که بخوابه. مدتیه دیگه خودش می خوابه شبا.من فقط براش یه کتاب می خونم و میام بیرون. دیشب اما کنارش رو تخت خوابیدم. خوابم برد. بعد از چند دقیقه بیدار شدم دیدم آقا پسر پاشده مشغول بازی شده. بهش گفتم من دیگه نمیتونم تو اتاقت بخوابم. شب به خیر. کمی ناراحت شد اما دیگه خوابید. از اتاق که بیرون اومدم دیدم الف بیداره. تعجب کردم چون می دونستم سرش خیلی درد می کنه. گفت ز من بیدارم خیالت راحت. بیدارم به خاطر تو. خیلی خوشحال شدم. میم که خواب رفت اومدم دیدم الف دراز کشیده جلوی ماهواره و داره فیلم می بینه. گفتم می خوای ببینیش؟ گفت آره اگه بشه. همون لحظه دیدم که تو فیلم یکی دو تا بازیگر معروف هست(که البته من فقط چهره ها رو میشناسم اسماشونو نمی دونم) من هم جذبش شدم و دراز کشیدم کنار الف و فیلم رو دیدیم. فیلم که تموم شد الف رفت سراغ کامپیوتر تا ببینه چیزی که گذاشته بود دانلود بشه شده یا نه. فیلم بعدی شروع شد. خیلی رمانتیک و با احساس بود. نمی دونم چی بود .چون کار الف تموم شد و رفتیم که بخوابیم. ساعت 1 گذشته بود. امروز هم من ساعت 8 کلاس داشتم (در طول ترم گذشته 8 صبح کلاس نداشتم. این جبرانی بود) الف هم ساعت 7 باید می رفت همون کارخونه دیروزی. موبایلا رو گذاشتیم که زنگ بزنن و صبح بیدار شیم و یه صکص عالی. عالی عالی. عین اون وقتا که تازه عروسی کرده بودم و شب امتحان تا دیر وقت بیدار بودم و صبح هم باید زود می رفتم دانشگاه. اون موقع که صکصمون هر شب بود اما اگر هم فاصله می افتاد ، محال بود شب امتحان من باشه. بهش می گفتم فردا امتحان دارم، امشب می خوام. خیلی هم خوب ارضا می شدم. دیشب همون جوری شد. اولش که بعد از چند لحظه الف گفت از این آب بازم بده . خودم متوجه نشده بودم اما کامل خیس شده بودم. بعد هم که ادامه داد. اون دراز کشید و من نشستم روش. کار جالبی که کرد این بود که منو به خودش چسبوند و گفت این یه راه جدیده.بالا تنه رو اصلا نباید تکون بدی. فقط پایین تنه. یه کم سخت بود اما لذت بخش بود. بلاخره یه بار الف منو از یه چیزی محروم کرد. چه لذتی داشت. بعد هم خودش اومد روی من و ارضا شد . لحظه ای که اون گفت داره میاد همون لحظه ای بود که من یه ثانیه دیگه زمان می خواستم تا ارضا شدن. اما با ارضا شدن اون آروم شدم. و با خودم عهد کردم که این بار که پریود شدم قرص بخورم. دیشب اگر آبشو داخل خالی می کرد من ارضا میشدم و نهایت لذت رو درک می کردم. لذت همزمان ارضا شدن خیلی زیاده. قرص هم منو عصبی می کنه هم چاق. همین الانش شکمم بزرگه و الف لطف می کنه هیچی بهم نمی گه. هر کی بود بهم می گفت یه فکری برا این شکم گنده بکن اما حتی اگه خودم هم جلوی الف چیزی بگم اون میگه نه. هرچند می دونم دوست داره برم ورزش و شکمم کوچیک بشه. عصبی شدن هم که خیلی بده. میگن این قرصای جدید عوارض ال دی و اچ دی رو ندارند. فکر کنم این بار بخرم و بخورم . گذشتن از آبی که داخل ریخته بشه خیلی کار سختیه. فکر می کنم برای الف هم لذتش خیلی بیشتر باشه قرص خوردن من.
صبح ساعت 6 الف بیدار شد و حمام رفت و لباس پوشید. وقتی داشت می رفت بیرون من بیدار شدم. ساعت 7 بود. حمام رفتم و نماز خوندم. نمیدونم قضا شده بود یا نه. اما خوندم. میم رو بیدار کردم و بردم مهد و کلاس رفتم. دیشب زیاد نخوابیدم اما خواب خیلی شیرین بود . یه آرامشی همه وجودمو گرفته. امیدوارم همیشه همه خانما این لذت رو درک کنن و زندگی همه خانمها و آقایون پر از این آرامش باشه.
خطا
دسامبر 30, 2007 at 3:05 ب.ظ | In Uncategorized | 5 Commentsواقعیت اینه که دیشب صکص خوبی نداشتیم. در واقع وقتی من تازه داشتم تحریک می شدم الف آبش اومد و خوابیدیم. شایدم تقصیر خودم بود. لبه تخت خوابیده وبدم و سرمو آوردم پایین یه چیزی از رو زمین بردارم. الف گفت زودتر بلندشو وگرنه میذارمشا. گفتم بذار. اونم گذاشت. ولی من لذتی نبردم. امروز هم بعد از مدتها توی خونه تنها شدم. میم رو که فرستادم مهد خودم موندم و خونه خالی. ماهواره روشن کردم رو یکی از کانالای ایرانی که ترانه پخش می کنه همش. داشتم تحریک میشدم اما مقاومت کردم. نمیدونم چی شد هوس کردم پاهامو با یه روسری ببندم به هم که نتونم راحت راه برم. این کارو کردم و مشغول جمع کردن لباسا و گذاشتنشون توی کمدمون شدم. اما نتونستم ادامه بدم. لباسامو درآوردم. مثل همیشه اولش به خودم میگم فقط با سینه هام بازی میکنم .بعد میگم بهش دست میزنم و چیزی توش نمی کنم. بعد یه کم می مالمش.بعد هم یا چیزی فرو می کنم توش و ارضا میشم یا با همون مالیدن . تازه تو اون اوج به خودم میگم یه بار دیگه تو حمام یه حالی بهت می دم.بدون این که چیزی فرو کرده باشم حتی انگشت خودمو با مالیدن و محکم روش زدن ارضا شدم. ارضا شدم و پشیمون… موهای دست و پام یه کم دراومده بود. همون جور لخت نشستم و موکن برقی رو روشن کردم و موهامو زدم. به خودم گفتم دیگه تو حمام کاری نمی کنم ، آروم شدم. اما کارم داشت تموم میشد که باز تحریک شدم. همون جوری که نشسته بودم یه چیزی پیدا کردم و کردم توش. اختیارم از دست خودم خارج میشه. حالا باید برم حمام. نماز بخونم و برم مهد دنبال میم. بعد هم باید برم بازار و احتمالا شب با الف برمی گردم خونه. خونه زیاد مرتب نیست. امروز می خواستم خونه رو مرتب مرتب کنم اما یه ساعت و نیم با این کار اشتباهم رفته تا الان. نیم ساعتم حمام و نماز. نمیدونم دیگه چقد به خونه میرسم.
خیلی وقت بود خطا نکرده بودم. خیلی بد شد شکستن دوره خوب بودن و مقاومت در مقابل تحریکات درونی .شایدم به خاطر همین فاصله زیاد امروز به خودم حق دادم این کارو کنم.
زندگی از دید الف
دسامبر 30, 2007 at 9:11 ق.ظ | In Uncategorized | 1 Commentشبهای خوبی بود.هرچند الف کار داشت و دو روز تعطیلی رو تقریبا سر کار بود اما شبهاش حواسش بهم بود. شب جمعه که من خواب بودم و اومد سراغم . گفت از امشب نمی گذرم، شب جمعست. خیلی خوش گذشت. جمعه شب هم خوب بود یه حالت خیلی خوب بود اما خب وقتی برا من خیلی خوبه برا اونم خیلی خوبه و الف زود ارضا میشه. بعدش دراز کشیده بودیم. گفت خوبی؟ سرمو آوردم پایین یعنی که آره خوبم. گفت نیستی می دونم که نیستی. همین جملش کلی آروم کرد روحم رو. چند وقته دستمو میذارم رو چشمام به بهانه روشن بودن چراغا یا چراغ خواب. بعد آروم آروم اشک می ریزم تا خوابم ببره.الف هم متوجه نمیشه که گریه می کنم وگرنه که نمیذاره . ولی اینجوری خوب آروم میشم.
از طرفی هم نمیدونم چرا کلا میل جنسیم کم شده. جسمم زیاد مثل قبلا در طلب و شهوت نمی سوزه. آتیشی نیستم دیگه.شایدم به خاطر سرمای هواست . دوباره بهار بشه بشم همون ز سابق.
دیشب با الف حرف زدیم دوباره. درباره خودمون درباره م . الف میگه من اروپا رو از این جهت کامل می پسندم.اگر تو کسی رو بهتر از من می شناسی و اون طرف هم میتونه تو رو جذب کنه باید از من جدا شی و بری با اون زندگی کنی. مگه ما چقد می خواهیم زندگی کنیم؟ تعهد و اینا حرف بیخوده. توجیه زندگی با سختی و مصیبته. میگه اگه واقعا اون اتفاق بیفته و تو دلت با یکی دیگه باشه که به نظرت بهتر از منه ، حتی اگه زندگی با من کنی هم خرابه. این جریان خرابه. در واقع رابطه ما پاره شده ، فقط با هم زندگی می کنیم. بهش می گم پس من خیلی بابد مواظب باشم اگه کسی بهتر از من ببینی میری باهاش؟گفت من انتخاب خودمو کردم .گفت من انقد نقطه مثبت توی تو پیدا کردم که سخته کسی اونا رو با هم داشته باشه. اما اگه اون نقاط مثبت از بین برن ، یکی دوتا سه تاشون که از بین بره می گردم چیزای دیگه جاش می ذارم اما اگه صدتاش از بین بره دیگه نمیشه جبرانش کرد. هر کسی باید برای زندگی خودش تلاش کنه. همون جوری که من وقتی فلان کارخونه مشتریم شد باید نگهش دارم. باید هر کاری کنم که مشتری رو نگه دارم. تو زندگی هم همینه. دو طرف باید به هم سرویس کامل بدن. باید همو نگه دارن. م هم تقصیر اون زنشه که نتونسته نگهش داره.
گفت مثلا تو میدونی من دوست دارم خونه مرتب باشه ولی این کارو نمی کنی. وای اینو که راست می گه . هیچ وقت نمیشه همه خونه با هم مرتب باشه. یا پذیرایی بهم ریختست. یا آشپزخونه زمینش کثیفه. یا تو اتاق خوابمون لباسهای شسته رو زمین ولو شده و تو کمد نذاشتمشون. یا اتاق میم پر از اسباب بازیه . یا ظرف کثیف توی ظرفشویی هست. یا میز کامپیوتر شلوغ و پلوغه. یا همش با همدیگه.
گفت گاهی هم یکی مثل عمو میشه. الان شاید عمو هیچ نقطه مثبتی تو زنعمو نمی بینه و کسای دیگه ای رو هم میشناسه که بهتر از زنعمو هستند ولی دیگه براش ارزش نداره که زنعمو رو طلاق بده و بره باز ازدواج کنه. همین زندگی با هم و جدا از هم رو ترجیح میده. بهش گفتم حس می کنم تو هم در مورد من همینجوری فکر می کنی. اگه من بمیرم ، انقد زندگی متاهلی برات بی ارزش و به نظر بیخوده که دوباره زن نمی گیری. علت این بیخود بودن زندگی متاهلی برای تو هم من هستم. این حرفمو رد نکرد اما تایید هم نکرد. الف این جور وقتا خیلی زرنگه. نه جوری حرف می زنه که خیال منو راحت کنه نه چیزی میگه که حس کنم دوسم نداره. در واقع میگه تو برای اینکه من همچنان دوست داشته باشم باید تلاش کنی. باید اون نقاط مثبت رو تقویت کنی و نذاری از بین برن. باید مثبت های جدیدی به خودت اضافه کنی. باید پویا باشی. یه جا ثابت نایستی. خودش هم برای من همینجوری سعی می کنه باشه. بعد از جریان م حس می کنم شبا بیشتر بهم توجه می کنه و به ارضا شدنم بیشتر توجه می کنه.
دو شب
دسامبر 26, 2007 at 8:40 ق.ظ | In Uncategorized | 6 Commentsهنوز وقت نکردم به آقای دکتر هـ ایمیل بزنم دوباره. آخر ترمه و استادا همش کلاس فوق العاده می ذارن.از وقتی برگشتم بیشتر بیرون از خونه بودم تا داخل خونه.
دیشب منتظر الف بودم و اونم داشت با کامپیوترم موبایل می دید از رو اینترنت. همین جوری کنارش یه لحظه خوابم برد. من رفتم تو اتاق تا اونم بیاد. خواب رفتم . میگه ده دقیقه بعد اومده و هر کاری کرده تحویلش نگرفتم ، اونم خوابیده ، صبح ساعت 6.5 هم بیدار شده و دوباره سعی کرده اما بازم خواب بودم من و متوجه نشدم. بعدم که 7.5 بیدار شدیم و باید می رفت سر کار. دیشب بس که منتظر موندم با ناراحتی رفتم تو اتاق خواب و خوابیدم. کلی قبلش خودمو آماده کرده بودم اما اون داشت کار رو اینترنت دنبال موبایل می گشت. بعد هم که من خوابیدم و تحویلش نگرفتم.
شب قبل هم اومد خونه و گفت سر درد دارم. بعد از شام که خوابید من رفتم سراغش ، گفت بهم نچسب ، به سر و گردنم اصلا نزدیک نشو. منم رفتم سرمو گذاشتم رو پاهاش.یه کم انگشتای پاشو خوردم. اون که خواب بود اما من کلی اشک ریختم و به خودم گفتم آروم ،آروم باش ز . اما فایده نداشت. بلاخره انقد با خودم حرف زدم تا خوابم برد.
این از دو شب قبل ما. البته جسماً تحریک نیستم زیاد. بیشتر به توجه و محبت و ناز و نوازش نیاز دارم.
مشاور
دسامبر 24, 2007 at 8:14 ق.ظ | In Uncategorized | 7 Commentsروز اولی که سفر بودم خواهرم گفت تو دانشگاهشون یه برنامه هست که برای آمادگی ارشده ، مسایل روانی و این حرفا. باهاش رفتم . از صحبت های اون آقای دکتر خیلی خوشم اومد .می گفت ارشد مهم نیست ، مهم دید کلی تر به زندگیه و یه مقدار از مشکلات جوان امروز گفت . اتفاقا اون دکتر مشاور دوست خواهرم بود و خیلی باهم رفیق بودند. بهش گفتم ازش وقت گرفت و فردا صبحش رفتم دفتر آقای دکتر . یه بیوگرافی از خودم و الف رو گفتم .از زندگی مون و این که من مجبور به ازدواج شدم یه جورایی. جریان م رو هم بهش گفتم. آخرش گفت شما زندگی خیلی خوبی داری. گفت که درد تو بی مشکلیه. و البته یه سری از اشکالات کوچیک رو هم گفت که باید رفعشون کرد. گفت الف تا به سی و چهار و پنج نرسیده باید اقدام کنم. بعد از اون نمیشه زیاد رو شخصیت مردا تاثیری گذاشت. گفت برای الف نصیحت مستقیم من فایده نداره. گفت اگه من می تونستم 10 دقیقه ببینمش راحت تر می شد درست کرد مسایل رو. در مورد م زیاد صحبت نکردیم اما قرار شد بعدا بیشتر صحبت کنیم . من که دیگه اونجا نیستم ولی قراره ایمیل بزنیم به هم. می گفت که من به عنوان کسی که می خوام تغییری ایجاد بشه اول باید خودم همه وظایفم رو به درستی انجام بدم اما این که وظایف من چی هستند هم زمان اجازه نداد بررسی کنیم و به ایمیل موکول شد. دکتر هـ گفت که کار خیلی خوبی کردم که جریان م رو به الف گفتم و الف هم خیلی منطقی برخورد کرده. همون موقع که پیشش بودم از طرف زن م یه اس ام اس تبریک یلدا اومد برام. امیدوارم معنیش این باشه که م به دوستم چیزی نگفته و دوستم خبر نداره چه اتفاقی افتاده. و این منو هم خوشحال می کنه هم نگران.
دیروز تا الان صکص های خوبی داشتیم.
لباسا رو دو تاشو برادر شوهرم برداشت و دوتای دیگشو امروز پست می کنم برای مامان تا ببره و در صورت امکان عوضش کنه. اگرم نشد که میدم به یه نیازمند. الف که میگه “اصلا غصه نخور. می ریم بازار هر چی دلت خواست می خرم.” شایدم حکمت این اشتباه من همین بوده که این جناب الف راضی شه با من بیاد بازار و برا خودش لباس بخره. ولی نمی دونم چرا اینجوری شد الف یه کم بزرگتر شده هیکلش.وگرنه این لباسا اندازه لباساس پارسالش هستند .
برگشتم
دسامبر 23, 2007 at 11:55 ق.ظ | In Uncategorized | 4 Commentsبرگشتم ولی انقدر حالم گرفته ست که هیچی نمی تونم بنویسم. 80 هزار تومن برای الف لباس خریدم و همشون براش کوچیک هستند. نمی دونم چه کار کنم؟
حذف شب نگار4
دسامبر 17, 2007 at 5:50 ب.ظ | In Uncategorized | 6 Commentsپست قبل رو حذف کردم. از شما هم ممنون که گفتید بد نوشتم. امروز نمی دونم چی شده بود که انقد بد شدم. امیدوارم از این به بعد خوب تر بنویسم. می دونید نوشتن برام شده یه عادت. دیشبم صکص خوبی بود . همیشه یه تضادی دارم که نوشتن جزئیات تحریک کننده ست و هم آموزنده. شاید یکی مثل من دوست داشته باشه راه های مختلف رو بدونه . شایدم …. نمیدونم. اما واقعا از به گناه افتادن دیگران می ترسم. برا همینم حذفش کردم.
من فردا دارم میرم سفر دیدن بابا و مامانم . احتمالا تا یکشنبه یا دوشنبه آینده چیزی ننویسم. اون بار که سفر رفتم که وقتی برگستم تعداد کامنتا شگفت زده ام کرد.ببینم این بار چه می کنند خوانندگان نهانم؟
شب یلدا نیستم کنار الف. خانواده الف قراره همه دور هم جمع بشن. من هم کنار خانواده خودم هستم و میم هم با منه. یه کم ناراحتم می کنه این قضیه. زیاد پیش میاد که خانواده اون دور هم جمع میشن و من نیستم. با وجوری که خیلی هم نمیرم پیش بابا اینا اما هر بار که من اینجا نیستم یه چیزی میشه که نبودنم به چشم میاد. الف تو مدتی که من نیستم خودشو می کشه از کار. نه درست چیزی می خوره نه درست می خوابه. فقط کار و کار و کار. نگرانش هستم. باز خوبه این بار یه هفته هم نمیشه. اگرم بلیت گیرم بیاد جمعه خودمو میرسونم . تا حالا که برا زودتر از شنبه بلیت پیدا نکردم. دلم براش تنگ میشه خیلی. چند وقت بود که همیشه مسافرت من با پریودم همزمان بود اما این بار تازه پریودم تموم شده که دارم میرم. می دونم بهم سخت می گذره. وای که مامان اینا رو بیچاره می کنم با بدخلقی هام. دست خودم نیست. دو روز که الفو نبینم بداخلاق میشم. هر بار بهم می گه” ز داری میری که خوش بگذره. خوش بگذرون” اما من نمی تونم. می خواما ولی نمیشه. بدون الف خوش نمی گذره. اگرم خورشید از مغرب دربیاد و باهام بیاد دیدن بابا اینا انقد نگران کارشه و سردرد می گیره و این چیزا که باز هم خوش نمی گذره. واقعا موندم من بدون الف برم سفر یا با اون؟. در هر صورت بد می گذره. اون سری که با هم بودیم که مامان اینا همش می گفتن” ز!چی شده؟ با الف حرفت شده؟” کلی دیدگاهشون به الف خراب شد بس که من بدخلقی کردم. نمی دونم چرا اینجوری می شم تو سفر. همش می خوام نازمو بکشه و هر چی من گفتم بشه. آخه اون بار بابا اینای الف هم باهامون اومده بودن. از اول راضی نبودم به اومدنشون اما می دیدم اگه الان به بهانه ما از این شهر بیرون نرن دیگه حالا حالاها از خونشون تکون نمی خورن. ترجیح دادم به خودم سخت بگذره اما اونا هم تفریحی کرده باشن. خوب بود اما خب گاهی هم خسته میشدم از همراهی اونا. مهمتر از همه هم این که اتاقی که شبا می خوابیدیم کنار اتاق پدر شوهرم اینا بود و صدامون نمیشد دربیاد. بازم از ارضا نشدن عصبی بودم. خب دیگه بسه غر غر کردن. ایشالا این بار بهم خوش می گذره
یه چیز مهم بگم برای خانما: من این پریود آخرم خیلی بد و دردناک بود. از یه هفته قبلشم حالتای پریود رو داشتم . روزای آخرشم دل درد و کمر درد. داشتم اینارو به دوستام می گفتم که اونا گفتن” مگه آهن نمی خوری؟” گفتم” نه مدتیه نخوردم. ”دوستم گفت “من دفعه پیش اینجوری بودم ، اون بار قرص آهن خوردم ، این دفعه خیلی راحت بودم.” اون دوستم هم گفت که” حداقل یه هفته دوره رو آهن بخور. خیلی مؤثره.” فکر کنم درست می گن .اون مدت که فیفول می خوردم خیلی خوب بود. باید یه بسته فیفول بگیرم دوباره. شما هم اگه پریودی بدی دارید اینو تست کنید.
شب نگار3
دسامبر 16, 2007 at 8:36 ق.ظ | In Uncategorized | 3 Commentsدوباره یه طیف از کار زیاد و خستگی های الف شروع شده.جمعه سر کار بود . صبح زود می خواست بره. شب جمعه خسته بود و خوابید و من که یه کاری داشتم بیدار موندم تا صبح. ساعت 5 بود که رفتم پیشش . تحویلم نگرفت. منم بی خیال شدم و خوابیدم. ساعت 6:30 دیدم اومده خوابیده رومدر خالی که لباسای بیرون تنشه. شروع کرده به مالیدن سینه هام. و تحریک کردن من. می گه ببخشید بابت دیشب.حسابی بیدارم کرد و تحریک. می گفت تا آروم نشی نمی رم. انقد با سینه هام ور رفت و محکم منو تو بغلش فشار داد تا آروم شدم و رفت به کارش رسید. من هم بعدش نخوابیدم دیگه. یعنی شبش یکی دو ساعت خواب.
جمعه شب هم یادم نمیاد چه جوری خوابیدیم. اما دیشب:
دیشب خونه که اومد سرش درد می کرد. شام خوردیم و اون خوابید که ساعت 11 من بیدارش کنم که هم نماز بخونه ، هم نقشه ها رو واسه فردا آماده کنه و هم یه حالی به من دیگه. خودم هم باید می رفتم حمام و نماز می خوندم. ساعت 11 رفتم صداش کردم و رفتم حمام. برگشتم دیدم خوابه هنوز. دوباره گفتم “الف پاشو نمازت قضا میشه” خودم نماز اولو خوندم ، دوباره گفتم ، نماز دوم رو خوندم و آخراش بودم که بلند شد. این کارش اعصابمو به هم می ریزه. دقیقا وقتی که نماز قضا شد اون بلند میشه که نماز بخونه. می خونه نمازو ولی خب دیگه قضا شده. یکی از اعصاب خوردیای من با الف همین کم توجهیش به نمازه. خلاصه نماز خوندو خوابید دوباره. گفتم “من هیچی نقشه ها چی؟ ” گفت “ساعت رو بذار 3 زنگ بزنه.” منو هم به همون سه وعده داد. شما تصور کنید من تو هفته گذشته که پریود بودم چه اتفاقاتی رو از سر گذرونده بودم. حالا تازه تموم شده بود و این آقا هی منو پاس می داد به دو سه ساعت دیگه. بهش گفتم “من می دونم آخرش میام پیشت، می گی خوابم میاد بذار بخوابم سرم داد می زنی اگه زیاد اصرار کنم ، بعدم من میرم یه جا دیگه می خوابم.” دقیقا هم همین شد. من تا 3 بیدار موندم .خسته بودم و خوابم میومد اما موندم بیدار که اگه سه بیدار شد و خواستیم کاری کنیم من خواب نباشم و بتونم لذت ببرم. تا 3 خودمو نگه داشتم با وجودی که حسابی تحریک بودم .با وجودی که می تونستم با یه نفر صکص چت داشته باشم اما این کارو نکردم. ساعت 3 رفتم سراغش . یه جایی هم خوابیده بود که نمیشد برم پیشش. فاصله تخت تا دیوار رو موکت خوابیده بود که فقط جای یه نفره یا دونفر تو بغل هم. هیچی دیگه تحویل نگرفت و گفت”باشه برا فردا شب” حداقل نگفت صبح که بیدار شدیم. منم رفتم رو تخت و خوابیدم . یه پتو هم روی الف انداختم . یه لحظه پام به پاش خورد آتیش گرفتم. خیلی می خواستم دیشب. شاید هم خود صکص رو نه اما آغوش الفو می خواستم. که البته اگرم بیدار می شد احتمالا فقط صکص بود و بعد از این چند شب زود هم ارضا می شد. ساعت 7 صبح صداشو شنیدم که می گفت”من بابت دیشب واقعا معذرت می خوام” خودمو به نشنیدن زدم. تمام بدنم درد می کرد. مثل بعد از یه خودارضایی. کمرم درد می کرد وخیلی بد خوابیده بودم . نمی خواستم چیزی بهش بگم .اونم دیشب خسته بود و منطقی نبود انتظار داشتن ازش و بعدم باهاش دعوا کردن. رفتم پای کار و من بیدار شدم و صبحانه رو آماده کردم و باز رفتم خوابیدم. بهش گفتم “خواستی بری بیدارم کن صبحانه رو بیارم بخوری”. بیچاره همش می گفت”ببخشید دیشب اینجوری شد”
بعدم که یکی از همسایه ها زنگ درو زد که من دارم میرم اگه می خوای زود بیا با هم بریم. بلند شدم و چای گرفتم براش . 4/1 چایشو با دو سه لقمه خورد و باز معذرت خواهی کرد و رفت. بهش گفتم”دیشب خیلی خسته بودی. الان از نظر روحی مشکلی ندارم اما جسمی خیلی اذیتم”گفت “می خوای همین الان؟” گفتم “نه .زودتر برو که شبم زود بیای” بعدم رفت .اینم فیلم جدیدشه فکر کنم. صبح دم رفتن می گه اگه میخوای نمیرم و همین الان مشغول شیم. منم خودمو به خر شدن میزنم و میگم نه عزیزم. برو به کارت برس. اشکال نداره همین که بگه هم خوبه. من یه کم آروم میشم. حس می کنم توجه می کنه و می دونه که من نیاز دارم.
ولی خیلی سخته شبی که تازه پریودت تموم شده تحویلت نگیرن و تو هم نتونی هیچی بگی.
باز حرفش شد
دسامبر 15, 2007 at 8:35 ق.ظ | In Uncategorized | 3 Commentsدیروز دوباره با الف حرفش شد. راحت تر شده الف. بهش گفتم که نگران دوستم هستم. گفتم که به مدت فکر می کردم برادرشوهرمه. کلی حرف زدیم. نه این که بشینیم و درمورد این اتفاق حرف بزنیما. نه. همین جوری پیش اومد و وسط کارامون حرفشم می زدیم. الف میگه “من معتقدم این جور موارد 100% تقصیر خانماست.” میگم “چرا؟” میگه” توراه دادی بهش.اون یه احساسی درش ایجاد شده. م آدم فاسدی نیست .حتما خیلی عاشق تو شده اما چرا جرأت ابرازش رو پیدا کرده؟چون تو راه اومدی. چرا ادامه دادی باهاش؟” بهش گفتم که” من توی چت هر بار که اون گفته سلام گفتم کی هستی.” گفت”چرا ایگنور نکردی؟” گفتم”می خواستم بدونم کیه” گفت”چرا؟”گفتم”نمی دونستم خوب بود؟ روابطمون باهاشون بیشتر می شد ” فکر کنم خودش هم نمیدونه . به اینجا که میرسه دیگه نمیدونم .نمیدونم اگه نمیفهمیدم کیه و روابط معمولی ادامه پیدا می کرد بهتر بود یا الان که میدونم و روابط قطع شده. نگران دوستم هستم. م بهش گفته دیگه با ز تماس نگیر؟ آخه اونم دیگه هیچ تماسی نداشته. قرار بود باهم یه تماس بگیریم و از هم خبر بگیریم. یه احوالپرسی از هم. اس ام اسی قرار شد که این زنگ بزنیم هر وقت تونستیم.اما من که دیگه نمی تونم ، نمی دونم دوستم وقت نکرده با م چیزی بهش گفته.دوستم به امید ما به م میگه که کارش اگه جور شد شهر ما بیان اینجا و اگه جور بشه و بیان ، چی میشه؟
الف میگه”چرا بار اول که زنگ ظد تلفن رو قطع نکردی؟”ساکت میشم. نمی دونم چی بگم بهش. میگه “تو تلفن چی بهت گفت؟ ” اینم نمی دونم چه جوابی بدم؟ تو تلفن نگفت دوسِت دارم. گفت “به خودت برس”. گفت “چه شکلی شدی؟” گفت “یه کم رو مخ الف کار کن که به زندگیش برسه به جای کار.” گفت”نذار الف رانندگی کنه تو جاده های بین شهر و شهرای اطراف. من میدونم چقد خطرناکه.”آخه کار م وقتی اینجا بود پروژه خارج از شهر بود. هر روز می رفت و میومد. الانم الف بیرون شهر کار می گیره. م نگران الف و تصادفات زیادیه که دیده. وای خدایا چرا این جوری شد؟ کاش م همون دوست خوب الف و همسر دوست خوب من می موند. کاش عاشق من نمی شد. کاش می تونست صبور باشه و عشقشو به من ابراز نکنه. و شاید کاش من کنجکاوی نمی کردم که بدونم اون ادم کیه و همه چی مثل سابق می موند.
من یه کمم نگران خود م هستم. هر چی باشه دوست خوبی بود و من دوستش دارم ، به عنوان یه دوست. هیچ خبری ازش ندارم دیگه. حتی اس ام اس یا ایمیل نزد به من بگه چرا به الف گفتی با بپرسه که من به الف گفتم یا خودش فهمیده. انتظار داشتم خبر ازم بگیره. میشه دو جور تعبیرش کرد:1- داره نقشه می کشه برا اذیت کردنم و 2- شدیدا ناراحت و پشیمونه از این که بهم گفته کیه(که البته اینو بعد از معرفی و قبل از معرفی گفته بود که پشیمونم از گفتن اسمم) و چون من و الف برش مهم هستیم همه چی رو قطع کرده.
تشکر
دسامبر 13, 2007 at 9:07 ق.ظ | In Uncategorized | 6 Commentsاز همتون ممنونم که منو تنها نذاشتید و امیدوارم تو زندگی بتونید حسی رو که الف به من منتقل می کنه و من نمیتونم متقابلا بهش انتقال بدم شما هم درک کنید و هم این درک رو در دیگران ایجاد کنید. عاشق باشید ، عشقی پایدار مثل عشق الف به من که همه وجودم می فهمه اونو!
دلم خواست بعضی کامنتا رو جواب بدم:
“به الف ثابت كن كه جبر و تقدير و اتفاق باعث شده كه تو بهترين مرد رو داشته باشي بهش بگو كه (تو ايده آلي براي من) حتي اگر نباشه“من این کار رو نمی کنم. این یعنی همین کاریه که تا الان کردم . بدون این که اعتقاد قلبی داشته باشم و یقین درونی همیشه بهش گفتم دوسِت دارم. گفتم تو بهترینی. و الف همیشه فهمیده که من یه جای کارم می لنگه.دوسِش ندارم ، اونجور که اون منو دوست داره.
“شما ايراداتي را در فرد آشناي خودبه دليل آشنايي نزديك سراغ داريد كه ما را از او دور مي كند در صورتي كه نفر غريب حتي اگر داراي ايرادات بزرگتر و مهم تري نيز باشد به دليل عدم آشنايي نمره بهتري از ما مي گيرد .” الف هم دقیقا این رو بهم گفت و گفت تو الان منو خوب میشناسی اما شاید بدی های یه غریب رو به این خوبی ندونی و بهتر باهاش کنار بیای. هرچند حرف هر دو یکیه اما الف نتیجه برعکس شما گرفت و من با نتیجه شما موافقم. یعنی حتما مرد دیگری ایرادات دیگری دارد.
“چی برای تو از همه مهمتره؟ خودت می دونی؟ هیکل؟ قیافه؟ شعور؟ پول؟ یکرنگی؟ صداقت؟ میل جنسی؟ ولی مطمئن باش هرکدوم رو انتخاب کنی از عوامل دیگه باید صرف نظر کنی.” آخ که وقتی با مرد باشعوری مثل الف زندگی کنی و بخوای ایراداشو بگیری میشه هیکل و پول. به هیچ ملاک غیر مادی و غیرظاهری دیگه ای نمی تونی گیر بدی. میشی یه دختر ناشکر مثل من. من قبلا گفتم چی می خوام از الف. من از اون عشق نمی خوام چون عاشقم هست. من اینو مطمئن هستم. شکی در عاشق بودن اون ندارم. فقط دوست دارم بهم بگه. ادای عاشقا رو هم دربیاره. زیر بارون راه رفتن…… اینا خنده داره ولی همین چیزای کوچولو نیاز من شده.همینا باعث شده که من به هیکل مردای دیگه نگاه کنم. همینا شده که من آرزو می کنم الف پول داشته باشه که انقد دنبال پول درآوردن نباشه و بتونه به عشقش برسه. وقتی نگران پول و کار نیست میشه مردی که هیچ ایرادی نداره.دوسِش دارم خیلی زیاد
“الف چرا موقع ازدواج یاد حق انتخاب تو نبوده؟چرا… “.مریم خانم احتمالا شما تازه خواننده نهان شدید.من به یه دلیل پزشکی باید ازدواج می کردم و زودتر بچه دار میشدم و گرنه ممکن بود دیگه بچه دار نشم. این پدر مادر منو نگران کرده بود و باعث شد اونا به یه خانواده که خیلی هم محترم بودند جواب مثبت بدن. خانواده همسر من به محض فهمیدن موضوع تماس گرفتند که ما ز رو برای الف می خواهیم . بعد هم به یه دلیلی اون خانواده منصرف شدند و خانواده الف اومدن خواستگاری من. من اون زمان خیلی بچه بودم .بچه تر از سنم یعنی 18 سالگی. در واقع بی ازاطلاع بودم وفقط تو فکر درس.الف منو انتخاب کرده بود. الف قصد ازدواج نداشت اما چون من می خواستم با یه نفر دیگه نامزد کنم برنامه خودشوبه هم زد و اومد خواستگاری. اون خودش انتخاب کرد. این من بودم که بچه بودم و پدر و مادرم انتخاب کردند و واقعا انتخابشون عالی بود. توی دانشگاه همه به من و الف به چشم بهترین زوج نگاه می کردند. ( من تو همون دانشگاه الف قبول شدم .)اون زمان الف راهی نداشت که بفهمه من انتخاب کردم یا مامان و بابام. هر وقت یاد حرفاش توی خواستگاری می افتم به وجد میام. خیلی صادقانه تمام شخصیت خودشو گفت . هر جوری که بتونه خودشو به من بشناسونه تا من درست انتخابش کنم. توی 22 سالگی تکلیفش با خودش روشن بود. کاملا.
“چرا این ادم فهیم و تحصیلکرده دو صفحه مطلب راجع به رابطه جنسی نخونده” این آدم فهیم و تحصیل کرده کلی مطلب خونده. همین آدم منو با دنیای صکص آشنا کرد و گفت که من باید لذت ببرم و خواست که من بخونم و بدونم از صکص. خیلی مردا زنشون حتی نمی دونه که میتونه لذتی هم از این رابطه ببره. اما الف خودش منو این قدر داغ می خواست و می خواد.
“کار کرد رابطه اش با زنش فقط خور و خواب و شهوت بوده؟ ” کاملا برعکس کارکرد الف با من خور و خواب و شهوتی نیست. رابطه اون عشقیه که من درکش می کنم اما مشکلم همین خور و خواب و شهوته. گاهی ازش می خوام که به من به دید زنش نگاه نکنه. فکر کنه زنی هستم که قراره یه شب کنارش باشم برای صکص. می خوام که وحشیانه صکص کنه اما نمی تونه. انقدر مهربانه به من که نمی تونه.
“وگرنه چند سال دیگه این بحران خیلی شدیدتر و اسیب زا تر–البته شاید به شکل دیگه– برمیگرده” دقیقا الف هم همینو می خواد از من که فکر کنم و به نتیجه برسم. می دونه که اگر همین جور بلاتکلیف بمونم بعدا بدتر از این خواهد شد.
“از اين مرد بي عرضه هيچ بخاري بلند نخواهد ” منظور شما رو از این حرف که این همه روش تاکید می کنید نمی دونم چیه؟ اره الف کاملا بی عرضه ست وگرنه تا الان با منشیش کلی صکص داشت. وگرنه تا الان می تونست دروغای زیادی به من بگه(من ، زنی نیستم که تو کاراش دخالتی کنم و راحت می ونه با خانمای دیگه در ارتباط باشه) اگر من رو کتک می زدو یا آبروی منو جلوی دیگران می برد یا منو رها می کرد و یه زن دیگه می گرفت ، اون نشان از عرضه الف بود؟ بهتره صداقت و درستی آدما رو به حساب حماقتشون نذاریم.
“از همين صبحبت هايي كه بعد از اون جريان با زنش كرده مشخص ميشه“من دوباره نوشته های خودمو خوندم اما نفهمیدم برداشت شما از کجای حرفای الف استخراج شده؟ دوست دارم دلایل شما برای اثبات حرفتونو بدونم.
حل شد؟
دسامبر 12, 2007 at 8:22 ق.ظ | In Uncategorized | 12 Commentsدیروز اس ام اس زدم براش.عصر که بهش زنگ زدم و پرسیدم هنوزم قهری؟ گفت حالا بعدا حرف می زنیم. شب خونه که اومد تقریبا مثل دو سه شب قبل بود . رسید خونه گفت سرم درد می کنه و خوابید. شام که آماده شد ، بیدار شد و شام خورد. دوباره که پرسیدم گفت حرف می زنیم. بعد ازشام باز رفت که بخوابه . رفتم پیشش گفت حرف بزنیم چیزی عوض نمیشه. نمی خواد نگران باشی. میم اگه خوابید حرف می زنیم همین امشب. بعد هم خواست بخوابه اما گفت کار دارم و بلند شد. من هم به کارام رسیدم تا میم خوابید. وقتی میم خواب رفت هر کی داشت کار خودشو می کرد. رفتم دیدم داره کار می کنه ، چیزی نگفتم بهش. منتظرش بودم. تلویزیون روشن بود ، یه فیلمی داشت می داد که توجهمونو جلب کرد. گفت اینو ببینیم بعد بریم بخوابیم. گفتم باشه . نشستم و سرشو گذاشت رو پای من. نمی دونستم از خوشحالی چه کنم. فیلم طولانی بود و زبان اصلی. پام درد گرفته بود و حوصله من سر رفته بود از نفهمیدن فیلم. اما چیزی نگفتم. بعد از فیلم رفتیم بخوابیم . گفتم چی شد؟ گفت دراز بکشیم و حرف بزنیم. دراز کشیدیم و گفت که اون روز به م اس ام اس زده و گفته دیگه نه خودت نه زنت ، نه به من نه به ز ، نه زنگ بزنید نه اس ام اس بدید.بعد پرسید”خب حالا تو بگو چی شد؟” گفتم”هیچی” گفت “دیگه هیچ تماسی نداشته با تو؟” گفتم “نه زنگ نه اس ام اس .هیچی” الف خیلی چیزای دیگه گفت . گفت که “م شاید واقعا عاشق تو شده . اون خیلی با ما صمیمی بود. می دونست ما چقد مذهبی هستیم . خیلی براش سخت بوده و بهش فشار اومده که به تو گفته. اما من نمی خوام تو این فشار رو تحمل کنی.” گفت” من اون زمان انتخاب کردم اما تو مجبور بودی. شایدم تقصیر خودت نبوده. مامان بابات مقصر بودن . شایدم ما و مامان بابای من که اصرار داشتن .تو انتخاب نکردی منو. و الان تو سنی هستی که می تونی انتخاب کنی. من می گم م .چون می دونم اون هیچی بیشتر از من نداره. من به اون شرف دارم. اما کسای دیگه هم هستند.م ب ، یا کسای دیگه.شایدم به این نتیجه برسی که باز الف رو انتخاب کنی.شایدم نرسی. این چند روز داشتم فکر می کردم اصلا باید این حق انتخابو به تو بدم یا نه؟” گفت “برو ایمیلمو ببین ،ترم چهارم دانشگاه یکی از دخترای کلاس از خودش عکس صکصی گرفته و برای من ایمیل زده. من اون درس رو حذف کردم. تمام روابطمو باهاش قطع کردم. یکی از دلایل 9 ترمه شدنم اون بود. می دونستم دارم چه کار می کنم.”بعدم گفت “خب. اینم حرف زدن. من داغون شدم. نمی دونم تو چه جوری هستی؟” خیلی به سختی می تونستم حرف بزنم. کلمه ها از دهنم خارج نمی شدند. تو دلم فریاد می زدم. اما به زبونم نمیومد حرفام. بهش گفتم “من خیلی دوست دارم الف” گفت “ز! احساسی برخورد نکن.منطقی فکر کن” گفت که “من تو رو دوست دارم. اما نمی دونم تو منو دوست داری یا نه؟” گفت”من هیچ شکی به تو ندارم. هیچ فکری هم نکردم. -نیشخند- اصلا فکر بدی نکردم. بیشتر از این حرفا بهت مطمئن هستم . اما ز تو جلو رفتی. وقتی توی چت فهمیدی که م هست و زنگ زد ، باید همون موقع برخورد می کردی و قطعش می کردی.اما این کارو نکردی. کردی؟” گفتم”نه”وقتی بهش می گم دوست دارم تو بهم این حق انتخاب رو ندی ؛ می گه”نه. باید انتخاب کنی. خودتم می خوای . تو جلو می ری ، توی چت جلو می ری. من خودم خواستم تو با دوستام و مردای دیگه ارتباط راحتی داشته باشی. می خوام که الان که می فهمی انتخاب کنی” آخرش گفت که هنوزم باید فکر کنیم هردومون. هنوزم مطمئن نیست که باید این حق انتخابو به من بده یا نه.اما می ده. می گه” تو آزادی. اون موقع انتخاب نکردی منو اما الان فرصت شناخت و انتخاب داری” همه حرفش همین بود.الف تو این غار داشت فکر می کرد که من دوسش دارم یا نه؟ فکر می کرد که به من حق انتخاب بده یا نه؟
نمیدونم خوشحال باشم یا ناراحت؟ الف خیلی آدم فهمیده ایه. خیلی بزرگه. همون که گفتید درسته:”من لیاقتشو ندارم . ” چه کار کنم؟ من باید انتخاب کنم؟ به این دید به مردای اطرافم نگاه کنم؟ یا اصلا نباید این کارو کنم؟ آیا واقعا من حق انتخاب دارم؟ وای که دلم می خواست انقد شجاعت داشتم که بشینم فکر کنم و بعدم به این نتیجه برسم که الف بهترین آدمه.من می دونستم الف توی فامیل خواهان داره و بهم گفته بود که دخترای دانشگاه ازش خواستگاری کردند. اما هیچوقت حاضر نشده بگه کی بودن اونا. آبروی هیچ کس رو نمی ریزه. فکر نمی کردم کسی این جوری ازش خواهش کرده باشه.فرستادن عکس صکصی. وای! این آدم با این شرایط یک سال عقدمون صبر کرد. به خاطر پدر مادر من و اصراراشون هیچ کاری نکرد. در صورتی که من گاهی التماسش می کردم تمومش کنه و اون مقاومت می کرد. الف آدم داغیه. نباید بی انصافی کنم. اما خیلی خویشتن داره. خیلی فهیمه. از من هم انتظار این خویشتن داری رو داره.برای هدف بزرگتر ، برای زندگی بهتر صبر کنم. وای خدای من .کمکم کن. الف بهترینه. شکی ندارم. هیچ وقتم نداشتم اما یه حس درونیه. مثل این که تو بهشت زندگی کنی ولی مجبور باشی. مگه آدم و حوا چی کار کردن؟ چرا اون کارو کردن؟ من همون حسو دارم. من مجبور شدم با بهترین مرد زندگی کنم. بهترین مرد منو مجبور می کنه برای ارشد بخونم و من لج می کنم و نمی خونم. من مجبورم که مرد محبوبم رو دوست داشته باشم. این اجباره که من رو اذیت می کنه و الف رو هم رنج می دم با این احساس و برخورد. کاش به این نتیجه برسم که دوسش دارم با همه وجود .
خدایا منو ببخش و کمکم کن!
دیشب بعد از همه حرفا یه صکص داشتیم.الف گفت “می خوام بکنمت، هر قدر کثیف باشه” صکصی که اولش درد داشت اما پر از لذت بود. همش بهم می گفت”ز! من تو رو دوست دارم.”
کاش این پریود لعنتی زودتر تموم شه!
هنوز قهره
دسامبر 11, 2007 at 8:57 ق.ظ | In Uncategorized | 5 Commentsدیشب انقدر جسم و روحم خسته بود که ساعت8 خوابیدم. می خواستم نیم ساعت بعد بیدار شم اما نتونستم. تا صبح که بیدار شدم. الف کنارم نبود. من روی تخت بودم و اون تو پذیرایی بدون پتو خوابیده بود. صبح که بیدار شدیم همچنان با من قهر بود. هنوزم قهره.
من می دونم غار تنهایی چیه اما نمی دونم ایا بر اساس واقعیت داره تو این غار تصمیمات مهم می گیره؟ یا داره منو محکوم می کنه به خاطر چیزی که نیست؟
این مطلبو بخونید: http://www.aftab.ir/articles/social/family_home/c4c1194265350p1.php یه قسمتی داره به نام “کمکم کن”. من به کمک الف نیاز دارم. من عاشق نشدم. من خیانتی نکردم. من هیچ کاری نکردم که م عاشقم بشه . من هر وقت که م خونمون بوده به قول خودش ازش فرار کردم.من همیشه سعی کردم زیاد نخندم جلوش. زیاد صمیمی نشم. زیاد راحت نباشم. چه با م چه بقیه دوستای الف.
اون دوستی که میگه بهتر بود به الف نمی گفتم : اونا دوست خانوادگی هستند. اگه من به الف نمی گفتم خواه ناخواه روابط ما ادامه پیدا می کرد و نمیشد قطع کرد این ارتباط رو.ضمنا بهتره که دید الف اونقدر خوب نباشه به همه. باید یه کم محتاط تر بشه. دلم نمی خواست این اتفاق بیفته تا دید اون اصلاح بشه و متاسفم که اینجوری شد.
کاش می تونستم حرف بزنم باهاش. کاش راهی داشتم که تو دلش نفوذ کنم. انقدر ناتوانم در امور ناز زنانه که هیچ وقت نتونستم اونو همراه خودم کنم چه برسه به این وضعیت بحرانی. نه با آرایش کردن نه با پوشیدن لباسای نازک و بدن نما. نه با بوس و بغل. وقتی کار داره هیچ کدوم از اینا رو نمی بینه. الان که دیگه هیچی. حتی جرأت نمی کنم آرایش کنم یا لباس خاصی بپوشم. پریروز آرایشگاه رفتم ومدل ابروهامو یه کم متفاوت کردم. نمیدونم اصلا متوجه شد یا نه؟ دقت زیادی نداره رو این مسائل. الان که به همه چی مشکوکم می گم نکنه از این کار من برداشت بدی کنه؟
نمیذاره حرف بزنم
دسامبر 10, 2007 at 5:55 ب.ظ | In Uncategorized | 4 Commentsبه خدا من هیچ حسی به م نداشتم و ندارم. هیچ رابطه عاطفی از طرف من نبوده. هر بارم که م پرسیده دوسم داری؟ بهش گفتم نه. گفتم اره مثل همه دوستای الف. نمیدونم اینو چه جوری به الف بگم. اصلا نمیذاره حرف بزنم. هیچی هم نمی گه. دارم می میرم. کاش هر کاری می کرد ولی اینجوری بی محلی بهم نمی کرد. چرا دیشب گفت”من چه کار کردم که این بلا رو سرم آوردی؟” من چه بلایی سرش آوردم؟ من چی کار کردم؟ دوستش به من گفته عاشقمه. من بعد از دو روز بهش گفتم. چرا این جوری شده الف من؟ چه فکری می کنه؟ همه اش می ترسم به م زنگ زده باشه و اون چیزای دروغ بهش گفته باشه . به حرفای منم که نمی خواد گوش کنه. اصلا نمی دونم با م حرف زده با نه اما دیگه هیچ خبری از م نیست. نه چت نه ایمیل نه اس ام اس نه تلفن. نگران دوستم هستم. نگران الف هستم از همه بیشتر. تو دلش چی می گذره؟ حس می کنم انقد عصبانیه که می ترسه حرفی بزنه یا کاری کنه که بعدا پشیمون شه برا همینم هیچی نمی گه. میگه سه چار روز باهام حرف نزن. آخه من که می میرم سه چار روز ببینمش و اون منو نبینه. الف می فهمه که من دوسش دارم که بهش گفتم؟ می فهمه من نخواستم با م رابطه ای برقرار شه حتی تلفن که بهش گفتم؟ اینا رو براش نوشتم اما نمی دونم می خونه یا نه. کاش بره و بخونه نوشته هامو. التماسش کردم باهام حرف بزنه. بدون من قضاوت نکنه.
خدایا کمکم کن. من نمیتونم اینهمه ناراحتی الف رو ببینم.
از همتون برای راهنماییاتون ممنون. شاید اگه شماها نبودید به الف نمی گفتم .اما می دونم الان هر چی بشه بهتر از اینه که بهش نمی گفتم.حتی اگه اون منو نبخشه برا کاری که نکردم هم بهتر از اینه که واقعا گناه بزرگی انجام می دادم. فقط می ترسم م یه بلایی سرم بیاره.هرچند الف گقته دیگه هیچ رابطه ای با خانوادشون نخواهیم داشت. نه م نه زنش.
حرف نمی زنه
دسامبر 10, 2007 at 7:17 ق.ظ | In Uncategorized | 6 Commentsباهام حرف نمی زنه. میگه سه چار روز منو ول کن. میگه بذار ببینم چه غلطی می خوام بکنم با خودم.میگه خیلی روز جهنمی داشتم.میگه الان نمی خوام هیچ حرفی بزنم. میگه من چه کار کرده بودم که این بلا رو سرم آوردی؟ میگم چه بلایی؟تو چه فکری می کنی؟ میگه هیچ فکری نمی کنم. بذار ببینم چه فکری می کنم.
دیشب نذاشت پیشش بخوابم. فقط اجازه داد رو تخت بخوابم ولی نذاشت بچسبم بهش. اولش که تو پذیرایی داشت تلویزیون می دید من رفتم اونجا خوابیدم. گفت برو تو اتاق. اگه تو نری من میرم تو اتاق. من همون جا خوابیدم که اون بره تو اتاق خواب. وقتی رفت رفتم ازش پرسیدم میشه بیام پیشت. گفت بیا ولی نذاشت نزدیکش بشم.
همش میگه سه چار روز ولم کن . گفتم سه چار روز می دونی چقده؟ من نمی تونم. میگه سه چار روی یعنی سه – چاهار روز!
نمیتونم. دیوونه میشم. اصلا باهام حرف نمی زنه. نمیذاره حرف بزنم. همش میگه نمی خوام الان هیچ حرفی بزنیم.
دیروز من کلاس داشتم. چند باری یادآوریش کردم با تلفن که یادش نره بره مهد دنبال میم. برعکس همیشه که خودش میگفت زنگ بزن یادآوری کن. باهام بد برخورد کرد وقتی باهاش تماس گرفتم.گفت میرم. نمی دونستم این جوری شده، اس ام اس زدم خوبی؟ به م زنگ زدی؟ جوابمو نداد. بعد که رسیدم خونه فهمیدم چی شده و اصلا نمی خواد حرف بزنه باهام.
داشت با کامپیوتر کار می کرد هی آهنگ عوض می کرد. عشق …، دوست داشتن … همه آهنگا همین چیزا بود . هیچ کدومو گوش نمی کرد . گریم گرفت. رفتم تو اتاق کلی گریه کردم. یه دقیقه اومد نزدیک در اتاق کاری داشت اما دید من ستم در رو بست و رفت. اون طاقت گریه های منو نداشته اما دیشب هیچی نگفت. انقد گریه کردم تا همون چوری خوابم برد. فکر کنم یه نیم ساعتی خواب بودم و بعد بیدار شدم و رفتم بیرون از اتاق.
نمی تونم حتی بنویسم. نمیدونم چه فکری می کنه. من تمام این یک سال که گاهی با اون ادم چت می کردم فقط می خواستم بدونم کیه. هیچ حرف دیگه ای باهاش نزدم. هربار بعد سلام گفتم تا نگه کیه من هیچی نمی گم. تا این که سه چار روی پیش خودشو معرفی کرد. نمیدونم الف چه فکری می کنه. ولی خیلی خیلی خیلی ناراحته و عصبانی و هیچی نمیخواد بگه وبگم.
شام رو معمولی خورد. یعنی اگر باهاش حرف خاصی نزنم مشکلی نداره. پرسیدم شام می خوری؟ با سر گفت آره. بعدم نشست و شام خورد .همش در سکوت.
خدایا به دادم برس.
یه اتفاق بد اینه که الان پریودم و اصلا نمیتونم هیچ کاری کنم که از این نظر بیاد پیشم. می ترسم. می ترسم مثل اون فیلم بشه. می ترسم بره سراغ صکص با یکی دیگه. یا دوستی یه خانم دیگه. اشکال نداره بره. اما با من حرف بزنه. بهم بگه چه فکری می کنه. فکر می کنه چه اتفاقی افتاده؟ من با م چی کار کردم؟به خدا هیچی.
الف من چه حسی داره؟بمیرم الهی
دسامبر 9, 2007 at 10:01 ق.ظ | In Uncategorized | 10 Commentsمن زیاد توضیح ندادم برای الف. فقط گفتم یه ساله اون ای دی به من پیام داده و هفته پیش خودشو معرفی کرده و اون تلفنی که به الف کرده برای این بوده که من بهش گفته بودم ثابت کنه م هست. گفتم که م به من گفته عاشقمه.و گفتم که م از من عکس زیاد داره. جزئیاتو ننوشتم براش. تو آشپزخونه بودم و دیدم که داره می خونه. صدام کرد”ز! جریان م چیه؟” رفتم پیشش و گفتم”همینی که نوشتم.” دیگه چیزی نپرسید. فقط گفت با عکسات کاری می تونه بکنه؟ گفتم بدون چادر هیچ عکسی از من نداره.
نمیدونم الف به م چیزی گفته یا نه. م گفته بود امروز 8تا 10 می تونه باهام صحبت کنه و وقتی الف از خونه بیرون رفت بهش اس ام اس بزنم. من امروز اس ام اس نزدم. یاهو مسنجر رو هم آن اینستال کردم . اما اونم هیچ خبری ازش نبوده تا الان. هر اتفاقی که بیفته از این که به الف گفتم پشیمون نمی شم. حتی اگه همه چیو تقصیر من بدونه که می دونه. می گه نباید از همون اول چت می کردی باهاش. فقط نگران دوست خودم هستم. می ترسم م اذیتش کنه یا اگه بفهمه چرا ما دیگه باهاشون رابطه نداریم خیلی غصه می خوره. اون دختر پاکیه. تو بچگی پدرشو از دست داده. نمی خوام همسری که من معرفی کردم بهش خیانت کنه. این نگرانم می کنه. وای چه کار کنم که الف منو ببخشه؟ یعنی الان به من به چشم یه خیانت کار نگاه می کنه؟
هر قدر می خواهید باهام دعوا کنید. حقمه .اما بهم بگید تو خونه چه کار کنم؟ اون خواننده همیشگی نهان که تو پست قبل گفت احمقانه رفتار می کنم ، گفت لیاقت این زندگی رو ندارم؛ راست گفته. من لیاقت این همه خوبی الف رو ندارم. خودم می شناسم کسانی رو که آرزوشون اینه که الف همسرشون باشه. الان چه کنم؟ چه جوری خودمو لایق این مرد کنم؟ تنهام نذارید.
گفتم
دسامبر 9, 2007 at 8:18 ق.ظ | In Uncategorized | 3 Commentsبرای الف نوشتم و صبح قبل از رفتن دید. گفت دیگه هیچ ارتباطی با م و زنش نخواهی داشت. گفت صددرصد تقصیر تو اه. صبحانه نخورد. گفت “خراب شد.خراب” و رفت سر کار.
گفت جدیه.تو همه چیو شوخی می گیری. اگه یه وقت من خونه نبودم اومد…حرفشو نتونست کامل کنه
گفت دیگه چت نمی کنی با هیچکس. می خوام باهو مسنجر رو حذف کنم.
همه چی تقصیر من شد. حقمه نه؟ خدایا”خراب شد” یعنی چی؟ زندگیم؟ زندگیم خراب شد؟ الفم از دستم رفت؟ دارم از ترس و نگرانی ……….
برام دعا کنید.
می خوام بگم به الف
دسامبر 8, 2007 at 11:31 ب.ظ | In Uncategorized | 5 Commentsم امروز انقد گفت و اصرارکرد تا براش یه عکس ایمیل کردم. از صورتم و با حجاب کامل. میگه” با عکسایی که خودم ازت گرفتم چه فرقی داره؟چرا نمی خوای بفرستی؟” نمی دونم.
روزی هزار بار میگه “حافظه تلفنو پاک کن. آرشیو یاهو رو،اینباکس و آوتباکس موبایلو،همه رو پاک کن. کاری نکنی الف بفهمه. می ترسم از این بی خیالی های تو.” اینو درست می گه آدم بی خیالی هستم من. هر چند همه رو پاک کردم تا الان اما ممکنه یه بار یادم بره. پارسال با یه پسره رو اینترنت آشنا شدم. خر شدم و برا اولین و آخرین بار شماره موبالمو دادم. طرف یه بار یه اس ام اس زد که خودش می گفت اشتباهی واسه تو فرستادم. متنش این بود که من سرم درد می کنه به ارسلان بگو قرار کوه کنسل و یه چیزی تو همین مایه ها. الف اونو دید . هیچی نگقت. چند روزی زیاد با هم حرف نزدیم و بعدم حل شد قضیه . من هم به اون گفتم شمارمو پاک کنه و دیگه نه اس ام اس زد و نه تل. بعدم که دیگه اصلا باهاش چت نکردم.
ازش پرسیدم زنت رو دوست داری؟ گفت “خیلی! ولی عاشق تو ام.” نمی دونم حرفش راسته یا دروغه ولی خواهش می کنم نگید” مگه میشه زنشو دوست داشته باشه و عاشق تو باشه؟”. آره میشه. من الف رو دوست دارم اما نمی دونم عشق چیه. به م گفتم “عشق چیه؟من نمی دونم . تو می دونی؟” گفت “اینه که من اذیت هاتو می بینم و نمی فهمم. همین که من یه زمانی به داشتن شماره موبایلت راضی بودم. یه مدت به دیدن 10 روز یه بارت. یه مدت به شنیدن صدات . الان می خوام ببینمت.هر جوری که هست.”
واقعا عشق چیه؟ خیلی دوست دارم بدونم. عشق همون نیازه؟ من به الف نیاز دارم. اما آیا عاشقش هم هستم؟؟؟؟؟
امروز اولین چیزی که م تو تلفن گفت این بود که “تو هنوز مشکوکی؟تو شوهر خودتو نمی شناسی؟ واقعا فکر می کنی اون به من گفته این کارو کنم؟”راست میگه. الف اصلا اهل این کارا و حرفا نیست. انقد به من اعتماد داره که حالمو به هم میزنه اعتمادش. پسورد ای دی اصلی منو داره اما یه بارم نشده ایمیلمو چک کنه یا آرشیوم رو بخونه. می دونه زیاد چت می کنم اما هیچی نمی گه.فقط میگه وقتتو تلف می کنی با این کار. نهایت اعتمادو به من داره. خیلی خیلی بعیده که بخواد منو تست کنه اونم اینجوری.
می خوام به الف بگم. نمی تونم مستقیم بگم. شاید براش بنویسم .همون جایی که من می نویسم و اونم هر از چند گاهی می خونه. به نظرتون بگم؟ یعنی بنویسم براش؟
وبلاگ روی وردپرس.کام. | Theme: Pool by Borja Fernandez.
Entries and comments feeds.