خدایی که این نیرو رو به ما داده…

نوامبر 27, 2007 at 6:49 ب.ظ | In Uncategorized | 7 Comments

“یه پشیمون” عزیز راهش نماز نخوندن و دوری از خدا نیست. نمازتو بخوون و از خدا بخواه کمکت کنه. خدا موجود عجیب و غریبی نیست که ندونه من و تو چرا این کار رو می کنیم. خدا من و تو رو خلق کرده و بهتر از هر کسی می دونه چه نیروی عظیمی در ما گذاشته. بهترین کسی که می تونه توی هدایت این نیرو در راه درست کمکمون کنه خودشه. ازش دور نشیم. به آغوش پرمهرش برگردیم و ازش معذرت بخواهیم. بدونیم که اون ما رو از کاری منع نکرده که خودش نفعی ببره ، به خاطر خودمون گفته یه کار رو بکنیم با نکنیم. بیا بهش اعتماد کنیم و باور کنیم اونی که ما رو درست کرده و این نیرو رو در ما به ودیعه گذاشته بهتر می دونه راه استفاده درستش چیه.

من شاید از تو وقیح تر باشم که امشب که الف به یه سفر غیر منتظره اجباری رفته داشتم توی نماز فکر می کردم امشب چه جوری خودم رو ارضا کنم.متاسفم  و شرمنده از خودم هستم. اما با خووندن حرف تو و بعد نوشتن جوابت خودم هم از این کار منصرف شدم. فکر میکنم شب بی اتفاقی رو بگذرونم بدون همسر عزیزم.

برای تو هم دعا می کنم. تو هم نماز بخون و برای من دعا کن.

این رو هم ببینید: http://hichkas.wordpress.com/2007/11/26/syoung/

7 دیدگاه »

خوراک RSS دیدگاه‌های‌ این نوشته. شناسه‌ی دنبالک

  1. mersi

  2. کاش جای اون بودم

  3. من را حالی به حالی کردی حالا یقه کی را بچسبم تا آروم شوم

  4. سلام.

    ممنون که برام نوشتی…اما حرف روم بی تاثیر شده؛ من یه حمله می خوام یه شوک..یه نیروی مقاوم در برابر …..

    کاش هيچ وقت خدا لذت زيارت و دعا رو ازم نمی گرفت…نمی گم گرفته اما کمتر حسش می کنم…….

    دلم گرفته….

    بالای سر پيکر عصمت نشستم و می نگرم که من با او چه کرده ام؟!

    چه می خواهم بکنم؟!

    آيا می توتنند مرا به بريدن سرش وا بدارند؟!

    يا از وسوسه هاشان رها ميشوم؟!؟!

    من از خود به تو پناه ميبرم ….

    ….

    دلم گرفته…

  5. من با خودم عهد کردم…

    پریشب بود…

    وقتی صدای دعای توسل رو شنیدم و رفتم تو اون سالن تاریک و در حالی که با خودم و نمی دونم چه کسی ، شاید خدا، حرف میزدم هق هق میزدم..

    وقتی آقاهه گفت امام زمان….دلم لرزید ، اخه کی منو اینجا راه داده بود؟! چرا حالا خودم گورمو گم نمی کنم برم؟!
    اینجا چه حرفی دارم؟
    چه رویی؟!
    پا شو برو گم شو!!
    نا گهان این جمله بدون اینکه فکر کنم به زبونم جاری شد…و خودم رو به حیرت انداخت و به هق هقم اوج داد…

    خدایا از خودم به تو پناه میبرم…..
    خدایا نمی تونم خودمو کنترل کنم…
    خدایا از خودم به تو پناه میبرم….

    نمیدونم با این وسوسه کننده ها که دور و برمن چه کنم…اما هر وقت تونستم از دور و بر خودم دورشون کنم، اون روز باید بگم هیچکس و هیچ چیز نمی تونه وسوسه ام کنه که با با اون پیکر نیمه جان چنین کنم…

  6. فکر می کنی بتونم؟!

    آخه اونا خیلی قوین…
    از در بیرونشون می کنم از پنجره میان…

    سپر چارپر به کارم نمیاد…

    از چهار طرف…

    ترسم از اینه که سپر شش پر می خواد و من…

    آیا شهرزادی دیگر متولد میشود؟!

    آیا شهرزاد و من پیکر بی جان عصمت رو به چاهی میاندازیم؟!
    و وجدان جلو نمی آید و فقط در گوشه ای زرداب قی میکند؟!
    چرا چنین شده؟!

    آیا وجدان در ذاتم عقیم شده؟!

    آه خدا!!

    چرا نیاز با من چنین کرده؟چرا نیاز از من چنین ساخته؟

  7. کشمکش درونیم داره دیوونه ام می کنه…

    یا دیوونه می شم یا نمی شم…و اگه نشم چی میشم؟؟

    دوباره خودم میشم؟!


دیدگاه‌تان را بنویسید:

XHTML: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <pre> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <strike> <strong>

وب‌نوشت در وردپرس.کام. | Theme: Pool by Borja Fernandez.
Entries and comments feeds.